یادداشت‌های دکتر دینانی

ریشه تنهایی انسان

پیمودن راهی که میان جهان حصول و عالم حضور ترسیم شده، تنها هنگامی میسّر می گردد که انسان بتواند از خود فاصله بگیرد. آنجا که شخص از خود فاصله می گیرد، تفاوت میان «خود حقیقی» و «خود مجازی» نیز آشکار می شود. کسانی که در پیمودن این راه ناتوان بوده، خود حقیقی را از خود مجازی باز نمی شناسند، در تشخیص نشیب و فراز کلمات و تفاوت میان ظاهر و باطن الفاظ نیز با مشکل روبرو خواهند شد. فاصله گرفتن از خود، به نوعی باعث تنهایی انسان نیز خواهد شد.

یکی از بزرگان اندیشه در جمله ای کوتاه گفته است: «اگر من به فکر خود نباشم، چه کسی به فکر من خواهد بود؟ و اگر تنها به فکر خود باشم چه ارزشی خواهم داشت؟ و اگر اکنون به فکر نباشم، آن وقت چه وقتی است؟» سخن این اندیشمند از چند جهت قابل تفسیر و بررسی است. «من» وقتی با ضمیر «من» از خود سخن می گویم، مرجع ضمیر «من» مشهد حضور «من» است و در مشهد حضور من، هیچ کس جز «من» حضور ندارد. در این خلوتگه که می توان آن را «سرّ سویدا» نامید، هر چیز دیگری که جز من است «غیر» شناخته می شود.

ریشه تنهایی انسان

پرسش بنیادی و عمده ای که در اینجا مطرح می شود، این است که «من» چگونه می توانم به آنچه که جز «من» است، راه پیدا کنم و اگر در خلوتگاه خود که «سرّ سویدا» خوانده می شود، پیوسته محصور بمانم، چه چیزی برای گفتن خواهم داشت؟

صرف نظر از اینکه چگونه می توان از دایره مرجع ضمیر «من» به بیرون از آن قدم گذاشت و مرز میان «من» و «جز من» را از میان برداشت، در این مسأله تردید نیست که مادام که انسان نتواند نسبت به حوزه حریم هستی خود آگاهی پیدا کند، از هویّت انسانی برخوردار نخواهد بود. مرجع ضمیر «من» که حریم شخصی شناخته می شود، خلوتگاهی ویژه است که بیگانه نمی تواند در آن قدم بگذارد. و این همان چیزی است که «تنهایی انسان» را نشان می دهد. این تنهایی، به گونه ای است که با قرار گرفتن در میان جمع جبران نمی شود. این تنهایی، حقیقت هویّت شخصی را تشکیل می دهد و کسی که از این خلوت بی خبر است، از درک معنی زندگی انسانی ناتوان خواهد بود.

نصیب هر فرد از زندگی، بهره ای است که از تنهایی برده است. پیشگو، ریشه تنهایی انسان را معنای دقیق و باریک زیستن می دانست. یعنی هر اندازه تنهایی را لمس کنیم، زندگی را لمس کرده ایم.

خلاصه کلام این است که: معنی تنهایی در ارتباط با مسأله بنیادی «من» و «جزمن» شکل می گیرد و مادام که این مسأله مطرح نگردد، از آگاهی نمی توان سخن به میان آورد و البته در جایی که آگاهی نیست زندگی انسان نیز تحقق نمی پذیرد. مسئله تنهایی انسان از روزگار باستان در آثار برخی از فلاسفه به گونه های مختلف مطرح بوده است، ولی در روزگار ما بیش از آنکه از تنهایی انسان سخن گفته شود، چند تکّه شده و پاره پاره بودن هویّت او مورد بررسی قرار می گیرد. البته وقتی تنهایی انسان مورد غفلت واقع شود، یگانگی او نیز فراموش می شود و از پیامدهای این فراموشی، یکی این است که تکّه تکّه و پاره پاره می گردد.

ریشه تنهایی انسان در بین نویسندگان جهان

برخی از نویسندگان در این روزگار به «تنهایی انسان» توجه کرده و در کلمات شعر – فلسفه ، یا اشعاری که به سبک و اسلوبی تازه و نو سروده و پدید آورده، آن را مطرح کرده اند. یکی از آنها از زبان غروب ساحل که دورترین جشم انداز و پایانی ترین افق دید انسان است، سخن خود را آغاز می کند و می گوید: ذات انسان تنهایی است. نصیب هر فرد از زندگی، بهره ای است که از تنهایی برده است. پیشگو، تنهایی را معنای دقیق و باریک زیستن می دانست. یعنی هر اندازه تنهایی را لمس کنیم، زندگی را لمس کرده ایم. آری، زندگی تنهایی است و تنهایی زندگی این گفتار پیشگو را، ساحلی در دوردست نقل می کرد که رو به غروب گشوده شده بود. آن ساحل، گویا معنی تنهایی و زندگی را به اندازه پیشگو می دانست و شاید هم پیشگو به اندازه او. به هر صورت، این گفتار پیشگو از زبان غروب ساحل نقل شده و به ما رسیده است.

در اینجا چنین می افزاییم که: غروب ساحل، نه تنها از تنهایی سخن می گوید، بلکه اگر سینه این ساحل گشوده شود، چه بسا به اسراری اشاره کند که تنها با ساحت وسیع و گسترده سرّ سویدای انسان تناسب دارد. وقتی از سرّ سکوت سخن می گوییم، در ژرف ترین حوزه هستی انسان گام می گذاریم و در آنجا نیز ساحل دور دستی را می بینیم که رو به غروب گشوده شده است. کسی که با اسرار سکوت آشنایی دارد، به همان انداز که نسبت به گفتگوی به جا و به موقع رغبت نشان می دهد، از جدال با مدّعی نیز پرهیز می کند و در اینجاست که فلسفه انسان را در بعثت او می جوید و خود خلقت را نیز نوعی فلسفه به شمار می آورد. کسی که خود خلقت را فلسفه می شناسد، در جستجوی شنونده ای است که نادانسته های خود را با او در میان گذارد، اما برای شنیدن نادانسته ها چه شخصی می تواند شایسته تر از خود او بوده باشد؟

کسی که می تواند به نادانسته های خویش گوش فرا دهد، با «تعقّل مستی» نیز آشنا می شود و در «مستی تعقّل» است که عشق آشکار می گردد. عشق بدون معرفت و محبت خالی از هر گونه خرد، یک کشش کور است و اگر در حوزه هستی انسان تحقق داشته باشد، زیر نام «غریزه» خود را آشکار می سازد. وحدت و یگانگی، از خصلت های بارز و آشکار عشق است. چنانکه عقل نیز به عالم مرسلات روی دارد و عالم مرسلات اساس وحدت و بنیاد یگانگی جهان شناخته می شود. بنابراین جنگ میان «عقل» و «عشق» در واقع وجود ندارد و کسانی که به این جنگ موهوم باور دارند و یکی از عقل یا عشق را بدون دیگری می خواهند، راه به جایی نمی برند. دانایان، کلمه «واو» را علامت وحدت و یگانگی در عالم عشق دانسته، کلمه «یاء» را نشان تفرقه و جدایی به شمار می آوردند. همواره باید از «لیلی و مجنون» سخن به میان آورد. ولی طرح مسأله «لیلی یا مجنون» به هیچ وجه یک سخن پسندیده به شمار نمی آید.

آیا خودشناسی از غیرشناسی حاصل می شود؟

کسانی چنین می اندیشند که انسان به واسطه این که اشیاء موجود در جهان را می شناسد، می تواند به شناختن خود دست یابد. در نظر این اشخاص، اگر کسی به چیزی بیرون از خود، آگاهی نداشته باشد، خود را نیز نمی یابد. معنی سخن این اشخاص، آن است که درک و دریافت «من» همواره در پرتو درک و دریافت جز «من» تحقق می پذیرد و خودشناسی از غیر خودشناسی به دست می آید.

استدلال این جماعت برای اثبات این ادعا آن است که می گویند: انسان در هنگام تولد، به حکم این که هنوز با جهان بیرون از خود آشنایی ندارد و اشیاء خارجی را نمی شناسد، ناچار خویشتن خویش را نیز نمی شناسد. اما با گذشت زمان، چشم نوزاد به جهان بیرون از خود گشوده می شود و با اشیاء خارجی تماس پیدا می کند و به تدریج با آنها أنس می گیرد. در اثر همین تماس با اشیاء بیرونی و انس و الفتی که با آنها پیدا می شود؛ طفل تازه متولد شده می تواند خودش را نیز بشناسد و بر حسب نیازهای خود واکنش مناسب نشان دهد.

به مقتضای این استدلال و در این طرز تفکر، مادام که جز «من» شناخته نشود، «من» هرگز شناخته نخواهد شد یا به عبارت دیگر خودشناسی از غیر خودشناسی حاصل می شود. کسانی که از این طرز تفکر حمایت می کنند، باید به این پرسش پاسخ گویند که چگونه می توان بدون «من» به آنچه جز «من» خوانده می شود، دست یافت و آن را مورد شناسایی قرار داد؟

پاسخ به این پرسش، آسان نیست و بدون «من» شناخت جز «من» به هیچ وجه امکان پذیر نخواهد بود. آنچه در مورد انسان هنگام تولد مطرح شد، به هیچ وجه نمی تواند دلیلی برای اثبات این ادعا باشد که شناختن جز «من» پیش از شناختن «من» تحقق می پذیرد. درست است که یک نوزاد در اثر تماس تدریجی و ارتباط لحظه به لحظه با جهان خارجی، به خودآگاهی دست می یابد و خویشتن را می شناسد؛ ولی تماس و ارتباط با جهان خارجی برای او تنها به عنوان یک امر معد می تواند منشأ اثر باشد و البته معد بودن تماس و ارتباط با جهان خارجی، غیر از آن چیزی است که تحت عنوان شناخت «من» مطرح می گردد. تردیدی نمی توان داشت که انسان بدون ارتباط با غیر خود، نمی تواند وجود داشته باشد؛ ولی آیا صرف چنین ارتباطی، شناخت و معرفت به غیر است؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
Secured By miniOrange