روزجهانی فلسفه

فلسفه و نظم جهانی

آنچه او بهر آدمی آراست     آرزو آن‌چنان نخواهد خواست

همان‌طور که آمد موضوع بحث این همایش «فلسفه و نظم جهانی» است. شاید هیچ موضوعی در عالم هستی از موضوع نظم مهمتر نباشد، در واقع فلسفی ترین موضوع و بنیادی ترین مسئله در عالم هستی همین موضوع است. عدالت چیست؟ هر چیزی در جایگاه خودش عالی است، اما چه کسی می‎داند جای اشیا کجاست، اصل مسئله همین است. اگر من بخواهم وارد این بحث عظیم و لایتناهی شوم باید از اینجا آغاز کنم که الفاظ و کلماتی که از ابتدای همایش تا الآن استفاده شده است را نقطه‌ی شروع قرار دهم، اگر این لغات و لغات عالم به هر زبانی -تأکید می‎کنم لغت- را بشمارید چند لغت در عالم می‎شود؟

حال فکر کنید این حجم لغات بدون نظم رها می‎شدند، فرهنگ لغات مختلف در زبان‎های مختلف نبودند، آیا معناها قابل فهم به این شکل بود؟ چه کسی چه معنایی از یک لغت درمی‎یافت؟ هیچ. اما تمام معانی عالم از آغاز تاکنون در هستی، در همین الفاظ و کلمات پراکنده است وقتی پراکندگی آن‎ها رفع شود. حال چه چیزی به آن‎ها معنا می‎دهد و این لغات را از پراکندگی می‎رهاند؟ نظم.

در واقع باید گفت در هر زبانی یک نظمی بین لغات برقرار است؛ فعل، فاعل، زمان و مکان. در عالم مدرن و پیشرفته‌ی علوم، «زمان و مکان» نمی‎گویند و گفته می‎شود «زمان-مکان»، این دو را می‎خواهند یکی کنند و یک مرد عربی این دو واژه را یکی کرده و اصطلاح «زمکان» ابداع کرده است. این لغت جدید را در هیچ قاموسی شما پیدا نخواهید کرد، در طول تاریخ زبان عربی چنین کلمه‎ای نداریم. من فکر کردم و دیدم کلمه‎ی خوبی ساخته است و با این ابداع، زمان و مکان را با هم آورده است. این دو از هم جدا نیستند، نه زمان جدا از مکان داریم و نه مکان جدا از زمان.

حال که ما باید فارسی را پاس بداریم، قبل از این مرد عربی ما اصطلاح «جایگاه» را داریم و این کلمه را از خیلی زمان‎های پیش به کار برده‎ایم؛ «جای» یعنی «مکان» و «گاه» یعنی «زمان»؛ این کلمه به واقع کلمه‎ی زیبایی است. زبان، لغات یا مجموعه‎ای از لغات نیست. اگر آن نظم درونی و باطنی در درون دستور زبان نباشد و بی‎نهایت لغت بگذارید، معنی نمی‎دهد؛ وقتی لغت در جایگاه خود قرار گرفت معنا به وجود می‎آید.

در ابتدای بحث شعری خواندم (آنچه او بهر آدمی آراست/ آرزو آن‌چنان نخواهد خواست)، نشان می‎دهد که در عالم یک خطا نیست. حالا این نظم را چگونه پیدا کنیم؟ کوه و دریا و گردش زمین و سیارات همه منظم در جای خودشان قرار دارند و حرکت می‎کنند و دارای نظم خاصی هستند، ولی انسان نظم‎شناس نظم خودش را نمی‎شناسد و آن را نمی‎فهمد. باید گفت انسان همه‎ی نظم را می‎فهمد اما خودش گاهی بی‎نظمی می‎کند. اما برای خداوند همه ‌چیز نظم است، چون خودش ناظم است. حال اینجا باز سؤال پیش می‎آید که خداوند ناظم است یا صانع و یا مبدع؟ این سه کلمه تقریباً به یک معنی است، تفاوت‎هایی بین این لغات است که در این فرصت کوتاه نمی‎توانم به آن‎ها بپردازم. به موضوع انسان بازگردیم، این انسان ناظم و نظم‎شناس که همه‎ی نظم‎ها را خوب می‎فهمد ولی نظم خودش را نمی‎فهمد، از کجا می‎داند بی‎نظمی یعنی چه؟

برای این است که این انسان تکلیفش روشن نیست -البته از نظر شریعت تکلیفش روشن است اما می‏خواهم چیز دیگری بگویم-، همه کار می‎کند؛ یعنی هم کار جبرئیلی می‎کند و هم کار گرگی و غیره. حالا چرا این‌طور است؟ برای اینکه ترکیبی است، ظاهرش ظاهر است و باطنش باطن، گاهی آن کاری که باطنی است اشتباه می‎کند و ظاهر را می‎گیرد و گاهی آنچه که ظاهر است باطن را می‎گیرد. هیچ موجودی در عالم افراط و تفریط ندارد جز انسان، گاهی اوقات از جبرئیل بالاتر می‎رود و گاهی اوقات از حیوان نیز منزلتی پایین‎تر می‎گیرد. این فاصله‎ی عریض یعنی فاصله‎ی بین مُلک و ملکوت فاصله‎ی زیادی است، اینجاست که خودش می‎فهمد نظمش را خراب کرده است.

حافظ بیتی در یکی از غزلیاتش دارد که بسیار هم معروف است، او می‎‌گوید: «بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم». ظاهراً حافظ بزرگ این مرد عارف -عجب اندیشمندانی داشتیم- می‎خواهد سقف فلک را بشکافد. این‌همه دانشمند تا کره‌ی ماه می‎روند و بدون نتیجه برمی‎گردند حالا حافظ ادعا می‎کند که می‎خواهد فلک را سقف بشکافد، او می‎خواهد با چه چیزی سقف فلک را بشکافد؟ با «گل افشاندن» و «ساغر در می انداختن»؛ او گویا با این دو می‎خواهد این کار را بکند.

حافظ دقیق صحبت کرده و با این دو می‎توان سقف فلک را شکافت. اگر شما این دو را با هم هماهنگ کردید مطمئن باشید که سقف فلک را می‎شکافید. «گل برافشان»، منظور «عقل» است، «می در ساغر انداز» نیز «عشق» است. با عقل تنها نمی‎توان هیچ کاری کرد، راکد و منجمد می‎شود، عقلی که در آن عشق نباشد کارآمد نخواهد بود؛ عشق تنها منهای عقل و درایت و شعور مساوی با حماقت است.

ببینید که حافظ چه دقیق به مسئله اشاره کرده است، در این بیت گل افشاندن تجلی و ظهور عقل است، فهم و گسترش آن است. بدین‌ترتیب فهم جلو می‎رود مُلک و ملکوت را درمی‎نوردد، اما همراه با می در ساغر انداختن؛ بدین‌ترتیب عشق را همراه عقل می‎کند. اگر این دو با هم توأم و یکی شدند سقف فلک را می‎شکافند. چطور این دو سقف فلک را می‎شکافند؟ می‎رود مافوق فلک. حضرت ختمی مرتبت صلی‎الله علیه و آله تا کجا رفت؟ تا مریخ یا تا مافوق فلک، رفت تا آنجایی که نه فلک هست و نه مَلک؛ این شکافتن هم معنی دارد؛ شکافتن یعنی اتحاد عقل و عشق، تجسم حقیقت.

my telegram

برچسب‌ها

۳ دیدگاه

  1. سلام من یک معلول هستم که سودا خودآموز دارم..
    سخنان استاد تمام وجودم و آروم میکنه.
    آرزوم دیدار استاد.
    خدا سلامت شون بداره

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
Secured By miniOrange