۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

فکر چگونه می اندیشد؟

فکر، حرکت اندیشه است این حرکت با حرکت مکانیکی و حرکت در طبیعت فرق دارد. سوال مهم این است که فکر چگونه می اندیشد؟ حرکت فکر یعنی انتقال و پیدایش اندیشه.

فکر چگونه می اندیشد؟

فکر، حرکت اندیشه است این حرکت با حرکت مکانیکی و حرکت در طبیعت فرق دارد. سوال مهم این است که فکر چگونه می‌اندیشد؟ حرکت فکر عبارت است از انتقال و پیدایش اندیشه. اندیشه امری ساکن نیست بلکه جستجوگر است و حرکتی در آن نهفته است. اندیشه چیزهای زیادی را جستجو می‌کند. ولی وقتی بخواهد تبدیل به فکر شود باید حرکت کند، حرکت به سوی مبادی. فکر نخست به چیزی متوجه می‌شود و سپس می‌نگرد که مبادی آن چیست؟

فکر در خصوص هر چیزی نخست به سراغ مبادی آن می رود تا معنی و ریشه اش را دریابد. این یک حرکت است. یا چیزی است که اسم آن را حرکت می گذاریم که توجه به مبادی است. فکر آنگاه که مبادی را یافت، با لوازم مبادی به نتیجه منتقل می‌شود و از مبادی به نتیجه باز می‌گردد. این همان درک ملازمات است. به این معنی که: این مبادی، این نتایج را در پی دارد.

پس فکر دو حرکت است؛ توجه به شیء و مبادی شیء و ریشه آن و پس از آن توجه به مبادی و ریشه شیء. بازگشت به نتیجه. این حرکت دورانی از شیء به مبادی شیء و ریشه آن و پس از توجه به مبادی و ریشه شیء، بازگشت به نتیجه، در مجموع تعریفی است از فکر و مکانیزم فکر این است.

البته این تعریف منطقی فکر و تعریف اصحاب منطق از فکر است. در این میان اشخاصی مثل شیخ محمود شبستری فکر را به گونه ای دیگر تعریف می کنند. او می گوید: فکر حرکت و رفتن از باطن به سوی حقّ است. اینکه انسان چگونه از باطن به سوی حقّ می رود، خودش یک توجه است. و از ظاهر به باطن رفتن و از خلق به خالق رفتن است. در واقع شبستری حرکت از باطن به طرف حقّ را تعریف فکر دانسته است. به عبارت دیگر: فکر آن حرکت و توجهی است که از باطن به سوی حقّ می‌رود. این تعریف یک عارف است و اهل عرفان معمولا فکر را این گونه تعریف می کنند. اما تعریف فلسفی همان است که نخست عرض کردم؛ توجه به مبادی و حرکت از مبادی به طرف نتایج و درک این ملازمات.

آیا فکر مراحل و مراتب دارد؟

من در کتاب «خواجه نصیرالدین فیلسوف گفتگو» مراحل آغازین فکر را بحث کرده ام که: آیا تصور است یا تصدیق؟ هر کدام از این تصور و تصدیق را که بگیریم، نوعی ادراک است. آیا خواستن آغاز فکر و اندیشه است؟ آیا من می خواهم که بفهمم یا می فهمم که بخواهم؟ این هم خودش یک بحث است که: چون می فهمم، می خواهم یا چون می خواهم می کوشم که بفهمم؟ بازگشت این بحث به این است که کدام یک از اراده و فهم، اراده و عدم، ادراک و اراده مقدمند؟ من ادراک می کنم پس آنگاه اراده می کنم یا می خواهم که بفهمم، بعد می فهمم؟

بحث دیگر این است که در همان ادراک، اول تصور است بعد تصدیق می شود یا نه، لازم نیست اول تصور باشد و از اول هم می تواند یک تصدیق بدیهی باشد. این بحث از این جهت مطرح شده که بعضی از حکمای الهی و بعضی از متکلمین، این مسئله را به گونه ای دیگر مطرح کرده اند . با طرح آن مسئله پاسخ شما هم داده می شود که مراحل آغازین فکر کجاست؟ مثلا گفته اند معرفت خداوند واجب است. من چگونه معرفت پیدا کنم ؟ نقطه آغاز معرفت کجاست؟ باید تصور و ادراک کنم و باید عزم بر ادراک داشته باشم. عزم بر ادراک، پیش از ادراک است. اگر عزم بر ادراک نداشته باشم، نمی توانم ادراک کنم، اینها مسائلی است که مطرح شده است. پس عزم بر ادراک، قبل ادراک است .

حالا سوال این است که چگونه عزم بر ادراک کنم؟ لزوما باید تصوری داشته باشم، چون بدون تصور نمی توانم عزم کنم. تعیین کردن این مسائل بسیار مشکل است. اما من فکر می کنم در مرحله اول، تصور قرار دارد: انسان تصویر می کند و در یک برخورد و در یک حالتی، خود به خود مثل یک آینه منعکس می کند. البت نه اینکه منفعل باشد. انسان خلاق نیز هست و در برخورد، موجودی است که فانوس باطنش روشن می شود.

باطن ما مثل یک فانوس است و در برخورد با هر پدیده ای و با هر حرکتی و با هر واقعه ای، یک ادراک پیدا می کنیم. این ادراک هم می تواند تصور و هم می تواند تصدیق باشد. به دنبال هر تصوری، تصدیقی است و به دنبال آن تصورات دیگر پیش می آید و به دنبال آن، تصوراتی دیگر که به تصور دیگری منتهی می شویم که در منطق به آن «قول شارح» یا «معرِّف» می گویند. یعنی از تصورات معلوم شروع می کنیم، تصوری که در یک برخورد برای ما پیدا می شود و فانوس باطنی ما را روشن می شود و بعد تصورات معلومه را ردیف می کنیم و در کنار هم می چینیم که خود نشان ادراک محسوب می شوند و از تصورات معلومه به چیزهایی که در دست نداریم، می رسیم. این همان قول شارح یا معرّف است و کلمه تعریف از اینجا پیدا می شود .

آیا تعریف فرایند خاصی دارد ؟

ما در تعریف از تصورات معلومه ای که قبلا داریم یا در حادثه ای به دست می آوریم ترتیبی اتخاذ می کنیم و به تعریفی می رسیم، مثل تصور فصل و تصور جنس. به عنوان  مثال، ما از حیوان یا از ناطق یا ادراک کلیات و نطق تصوری داریم. بعد حیوانیت را با ناطقیت که دو تصور جداست، با هم جمع می کنیم. اگر قبل از تصور ما صرفا حیوانیت حیوان بود، حالا ناطق هم هست. جمع این تصور که قبلا برای ما معلوم بود، ما را به تصور سوم می رساند و معلوم می شود: انسان چیزی است که از حیوان و ناطق به دست می آید. بنابراین با ترتیب منطقی ناطقیت و حیوانیت به تعریف انسان می رسیم که نه ناطق است و نه حیوان محض بلکه «حیوان ناطق» است. حیوانی که ناطق باشد، موجود سوم است و جنین است داستان، در دیگر تعریف هایی که به دست می دهیم.

به عبارت دیگر، در یک کلمه: از تصورات معلومه که خود به خود برای انسان حاصل می شود با ترتیبی که قائل می شویم به تصوراتی که نمی دانیم و مجهول است می رسیم. این مراحل در تصدیقات نیز هست: ما تصدیقات معلومه ای داریم که به هر دلیل برای ما معلومند: یا بدیهی بالذات است یا بدیهی است، یا حسی است یا تجربی است. تصدیقات اولیه به شش قسم تقسیم شده است: اولیات، فطریات، متواترات و… که برای ما معلوم است. مثلا می دانیم که یخ سرد است و می دانیم که خورشید گرم است و می دانیم که کلّ بزرگتر از جزء است و می دانیم که هر معلولی، علت می خواهد و می دانیم عالم، فانی است و می دانیم که هر چیزی که فانی است، حادث است. اینها چیزهایی است که می دانیم، اما با قائل شدن ترتیب بین این معلوم ها می توانیم به چیز سوم که برای ما معلوم نیست، برسیم. به عنوان مثال با دانستن این که هر چیزی فانی است و هر چیز فانی، حادث است، می توانیم برسیم به این که: عالم حادث است. یا از دانستن سقراط، انسان است و فناپذیر بودن هر انسان، به راحتی می رسیم به این که: سقراط می میرد.

این ترتیب منطقی که در منطق به آن ترتیب قیاسی می گویند، در همه جا ممکن است. بسیاری از استدلال های ما به این صورت شکل می گیرد. کلیه استدلال های ریاضی و منطقی ما بر همین اساس است که به یک سلسله تصورات و تصدیقات معلوم دست پیدا می کنیم. آن وقت با ترتیب های منطقی به تعریف های منطقی می رسیم. اساس اسلوب تفکر منطقی همین است: رسیدن به تصورات مجهول از تصورات معلوم و از تصدیقات معلوم به تصدیقات مجهول رسیدن که ترتیب منطقی است و تفکر منطقی خوانده می شود.

البته نوع های دیگر تفکر هم وجود دارد. از جمله تفکرات عرفانی، که رفتن از باطن به سوی حقّ است که کیفیت دیگر دارد، ولی اصول منطقی فکر همین است که عرض کردم: از معلومات با اسلوبی خاص –که منطقی است و منطقیون ذکر کرده اند– به مجهول رسیدن که در شکل اول و دوم و سوم و چهارم و صغری وکبری و نتیجه و شرایط آن بیان شده است.

آیا لزومی دارد که فکر را از این مسیر و مسیر منطقی شناسایی کنیم؟

اگر مسیر فکر منطقی نباشد، در آن صورت فکر منطقی نخواهد بود. اصلا منطقی نخواهد بود.

آیا راه شناخت فکر منحصر به همین روش است ؟

اگر بخواهید درست و منظم به نتیجه برسید، باید منطقی فکر کنید! اگر منطقی فکر نکنید، لزوما به نتیجه نمی رسید و اگر به نتیجه هم برسید تصادفی است و ممکن است اصلا به نتیجه نرسید! یعنی: تضمینی برای رسیدن به نتیجه در روش غیر منطقی وجود ندارد و فکری است پراکنده. ممکن است اشراقی هم برای شما حاصل بشود ولی آن یک بحث دیگر است و الّا اگر خواسته باشید به نتایج درست، دست پیدا کنید، اگر افکار تنظیم نشود، لزوما به نتیجه نمی رسید و دچار افکار پراکنده خواهید بود. کسی ممکن است عمری در تخیلات به سر ببرد و یا ممکن است فکر های عجیب و غریب به ذهن کسی برسد اما اگر اینها تنظیم نشود، به نتیجه مطلوب نمی رسد. بله تنظیم منطقی بسیار مهم است.

آیا منطق ضروری است؟

منطق برای رسیدن به نتیجه مهم است. مگر اینکه قائل به اشراق و الهام و وحی بشویم که بحثی دیگر است . گاهی ممکن است برای اولیای خداوند و انبیاء نتیجه بدون طی مقدمات و بدون ترتیب مقدمات القاء بشود. همان طور که گفتم: آن بحثی دیگر است. یک فیلسوف با ترتیب مقدمات به نتیجه منتهی می شود ولی برای یک «ولی» یا «نبیّ» همان نتیجه بدون مرحله ترتیب مقدمات به ذهنش القا می شود. این از جانب خداست و امکان دارد ولی برای همه کس این امکان فراهم نیست. ترتیب منطقی و ظاهری، راه منطقی و متداول فکر برای انسان است.

بنابراین برای رسیدن به نتیجه و فکر منطق اهمیت زیادی دارد. اگر منطق نباشد، فکر منطقی نخواهد بود. خود وحی برای کسی که به او وحی می شود، منطقی است. منتها او بدون طی مقدمات به نتیجه می رسد. مقدمات همان را هم می توان فراهم کرد، چون وحی هم لزوما مقدمات دارد.

فکر را جز فکر نمی شناسد . این دور نیست؟

فکر را جز فکر نمی شناسد ولی این دور نیست. فکر می تواند خودش را بشناسد و خودش را می شناسد. این دور نیست. این «توقف الشیء علی نفسه» نیست. قائم به خودش بودن فکر است.

این که تفکر در باب فکر می کند را چگونه معنی می کنید؟

یعنی فکر درباره خودش می اندیشد.

فکر چگونه می اندیشد؟ و چگونه درباره «خودش» می اندیشد؟

در پاسخ به سوال فکر چگونه می اندیشد؟ باید گفت: با فاصله گرفتن از خود؛ عظمت فکر در این است که فکر به خود فکر می کند. یعنی اندیشه به خود می اندیشد. معنای این امر این است که: اندیشه خود را موضوع خود قرار می دهد. به عبارت دیگر: به بالا می پرد و روی خودش سوار می شود. یعنی خودش از بالا به خودش نگاه می کند. این امر مستلزم یک جهش است و این جهش همان چیزی است که از آن به «فاصله گرفتن از خود» تعبیر می شود. یعنی فکر، خود فکر را موضوع قرار می دهد و از بالا به خودش نگاه می کند.

چنین چیزی چگونه ممکن است؟ یا چگونه صورت می گیرد؟

معجزه فکر همین است. فکر تقریبا چیزی شبیه اعجاز است. فکر می تواند خود را موضوع قرار دهد و این کاری است که از عهده انسان برمی آید و هیچ موجود دیگری نمی تواند این کار را انجام دهد. هیچ موجودی نمی تواند سوار خودش بشود. این تنها فکر است که می تواند خود را موضوع خودش قرار بدهد. فکر هم درباره چیزهای دیگر می اندیشد و اندیشه ها می کند و هم می تواند که به خود بیندیشد. این توان اندیشه است و هیچ چیز دیگر این توان را ندارد و فقط انسان می تواند این کار را انجام بدهد.

آیا می توانیم این تعبیر را به کار ببریم که فکر برای شناخت خودش باید دوتا بشود؟ این که من می گویم فکر از خودش فاصله می گیرد . همین است . فکر برای شناخت خودش، باید از خودش فاصله بگیرد. فاصله گرفتن یعنی اینکه خودش باشد. یعنی یک چیز است. به عنوان مثال دست من جزء «من» است ولی از من فاصله می گیرد و به بالای سر من می آید. این دوتا، دوتا شدن نیست. جزء من است.

فاصله گرفتن فکر از خودش به صورت منفصل نمی شود . انفصال فکّی نیست. در اینجا انفصال را باید معنا کنیم. مراد ما از فاصله گرفتن انفصال فکی نیست، به این صورت که ارّه ای بگذاریم که فکر را ببرد، بلکه منظور ما این است که فکر ارتقا پیدا می کند و بعد جهش می کند و از مرتبه بالا به مرتبه پایین نگاه می کند. همیشه بیننده بالاتر از دیده شده است. یک بیننده داریم، یک دیده شده . این را نمی توانید انکار کنید. در فکر یک رائی داریم یک مرئی. رائی همیشه بالاتر از مرئی است. چون رائی مرئی را ببیند. در مقام رائی می بیند. بنابراینن خود را در مقام مرئی قرار می دهد و در نتیجه خودش، هم رائی می شود و هم مرئی می شود ولی از آن حیث که رائی است، بالاتر است، از آن حیث که مرئی است. خودش است  فاصله به این معنی است که جهت رویتش بالاتر از جهت مرئی بودنش است. یعنی خودش تفوق پیدا می کند. در واقع، این تعالی است.

فکر درباره فکر، به نوعی تعالی نیاز دارد. تعالی یعنی از خود فراتر رفتن. در اینجا نوعی انفصال است. ولی نه انفصال فکّی. ارّه ای در کار نیست که ببرد. فکر خودش است اما خودش را می بیند و از آن نظر که می بیند، بالاتر است تا از آن نظر که دیده می شود. این همان تصاعد و تعالی است. اصلا تعالی یعنی همین و ما تعالی غیر از این نداریم. تعالی واقعی همین است. اگر این نباشد، تعالی نیست. تعالی تراکمی، تعالی نیست. به همین جهت است که بعضی از حکما، بزرگ شدن کمّی را بزرگ شدن نمی دانند. جسمی را روی جسمی گذاشتن، تراکم است، تعالی نیست. تعالی در واقع جنبه کیفی دارد، برخلاف بزرگ تر کردن جسم.

به عنوان مثال، یک کوه چقدر بزرگ تر از یک شن است؟ شن مثقالی بیش نیست ولی یک کوه را نمی توان  اندازه گیری کرد اما هم شن و هم کوه، هر دو سنگند. در ماهیت، یک کوه چقدر افضل از یک شن است؟ این سوال درباره یک قطره  آب با دریا هم مطرح است: یک دریا در ماهیت چقدر از یک قطره آب افضل و برتر است؟ آیا ماهیت دریا از ماهیت آب برتر است؟ هر آنچه در یک دریا هست، در یک قطره هم هست. آیا قطره در آب بودن، از دریا کم دارد؟ قطره در آب بودن از دریا هیچ کم ندارد. در اینجا حیث آب بودن مطرح است. بنابراین نمی توان گفت دریا از قطره متعالی تر است. بلکه دریا به صورت تراکمی جمع شده و به لحاظ کمّی زیاد و اضافه شده است ولی اضافه علم از قبیل اضافه تراکمی نیست. علم را نمی توان مثل قطره و دریا دانست. علم تعالی است تعای یعنی فرارفتن از خود که کمّی نیست کیفی است و تصاعدی.

عظمت فکر به همین است. وقتی می گوییم فاصله می گیرد، معنایش این نیست که منفک می شود. مقصود این است که خود می تواند خود را بیند. هم رائی است و هم مرئی . هم باصر است هم مبصر. دوحیث دارد: به یک حیث باصر است و به حیثی دیگر مبصر است اما از حیث باصر بودن بالاتر از حیث مبصر بودنش است.

آموزش آسان و پله پله منطق و فلسفه برای «همگان»

نظرات

  1. مهدی ۲ شهریور ۱۳۹۱

    نخست از فکر خویشم در تحیر

    چه چیز است آن که خوانندش تفکر

    چه بود آغاز فکرت را نشانی

    سرانجام تفکر را چه خوانی

    مرا گفتی بگو چبود تفکر

    کز این معنی بماندم در تحیر

    تفکر رفتن از باطل سوی حق

    به جزو اندر بدیدن کل مطلق

    پاسخ
  2. امیررضا ۳ فروردین ۱۳۹۹

    سلام. وقت بخیر
    میخواستم بدونم ، با اینکه هم انسان ها و هم حیوان ها مغز دارن ، پس چرا حیوانات به اندازه انسان ها فکر نمیکنن؟

    پاسخ
    • فیلسوف‌یار ۳ فروردین ۱۳۹۹

      با سلام

      داشتن مغز دلیل بر داشتن تفکر نیست. مغز صرفا یک بستر و زمینه است و از اسباب فکر به حساب می‌آید و خود مغز به تنهایی اصل نیست.

      از طرف دیگر: حیوانات از حس و وهم برخوردار هستند و همچون انسان و بلکه در این دو قوی تر از انسان هم هستند.

      آنچه به آن فکر می‌گوییم، آگاهی داشتن به آگاهی مان است؛ که انسان فقط این قابلیت را دارد. چون می شناسد و شناختن خودش را هم می شناسد. اما حیوانات فقط می شناسند و شناختن خود را نمی شناسند.

      مثلا وقتی گرسنه می شوند، فقط به دنبال غذا هستند، بدون آنکه بداند (که می داند گرسنه اش شده)

      پاسخ

Secured By miniOrange