یکی از مهمترین و در عین حال بحثبرانگیزترین قواعد عقلی، قاعدهای به این شرح است: «الشّیءُ ما لَم یَجِب لَم یُوجَد». ترجمهٔ روان این عبارت میشود: «شیء تا واجب نشود موجود نمیشود». این جملهٔ کوتاه، دری است به سوی فهم عمیقتر از علیت (رابطه علت و معلول)، ضرورت، امکان و حتی صفات خداوند. در این مقالهٔ جامع، قصد داریم سفری را آغاز کنیم تا بدون هیچ پیشفرض فلسفی، قدم به قدم با این قاعدهٔ شگفتانگیز آشنا شویم. خواهیم دید که چرا صِرف «محتمل بودن» یک چیز برای تحقق آن کافی نیست و چرا باید زنجیرهای از «بایدها» و «ضرورتها» پشت پردهٔ هر پدیدهای در جهان هستی قرار داشته باشد.
نقطهٔ آغاز؛ وقتی هستی و نیستی در یک کفهٔ ترازو قرار میگیرند
برای درک قاعدهٔ «شیء تا واجب نشود موجود نمیشود»، نخست باید با مفهومی آشنا شویم که فیلسوفان آن را «امکان» مینامند. فرض کنید سنگی را در نظر میآورید که روی زمین افتاده است. آیا میتوانست این سنگ وجود نداشته باشد؟ بله، قطعاً جهان بدون وجود این سنگ هم قابل تصور بود. از سوی دیگر، آیا میتوانست به جای این سنگ، چیز دیگری مانند یک کتاب یا یک درخت، در همان مکان قرار داشته باشد؟ بله، آن هم ممکن است. بنابراین، یک شیء «ممکن» یا «ممکن الوجود»، موجودی است که بودنش الزامی نیست و نبودنش هم محال نیست. به عبارت سادهتر، وجود و عدم برای چنین چیزی، هر دو به یک اندازه «قابل قبول» هستند.
فیلسوفان برای این حالت تعادل، تشبیه زیبایی دارند: آنها میگویند وضعیت یک شیء ممکن پیش از آنکه موجود شود، مانند یک ترازوی کاملاً متعادل است. در یک کفهٔ این ترازو، «وجود» و در کفهٔ دیگر، «عدم» یا «نبودن» قرار دارد و هیچکدام بر دیگری سنگینی نمیکند. چنین وضعیتی را «استواء» یا «تساوی» مینامند. حال پرسش این است: این ترازو چگونه به هم میخورد؟ چه عاملی باعث میشود که کفهٔ وجود سنگینتر شود و شیء از حالت تعادل خارج شده و پا به عرصهٔ هستی بگذارد؟ این همان نقطهٔ ورود مفهوم «مرجح» یا «ترجیحدهنده» است.
قانون محال بودن ترجیح بدون مرجح
ذهن انسان حکم میکند که هیچ اتفاقی بدون دلیل رخ نمیدهد. به این اصل بنیادین «قانون علّیت» میگوییم. اما فیلسوفان مسلمان صورت بسیار دقیقتری از این قانون را بررسی کردهاند که به «قاعدهٔ ترجیح بلا مرجح» یا «امتناع ترجیح بدون مرجح» معروف است. این قاعده میگوید: اگر چیزی در حالت تعادل کامل (تساوی) میان وجود و عدم باشد، برای اینکه از این تعادل خارج شود و یکی از دو طرف (مثلاً وجود) بر دیگری (عدم) برتری یابد، حتماً به یک عامل خارجی نیاز دارد. این عامل خارجی را «مرجِّح» مینامند. اگر چنین مرجّحی نباشد، آن شیء برای همیشه در حالت تعادل و تردید باقی میماند و هیچگاه تحقق پیدا نمیکند. این اصل چنان بدیهی است که بسیاری از فیلسوفان آن را مبنای تمام استدلالهای عقلی خود قرار میدهند. (این قاعده مهم را در یک مقاله جداگانه به طور مفصل در فیلسوف یار بررسی شده است. جهت مطالعه متن کامل اینجا بزنید)
اما این تنها بخش ماجراست. سوال ظریفتر این است: آیا هر مرجحی برای خروج یک شیء از حالت امکان، کافی است؟ مثلاً اگر عاملی وجود داشته باشد که صرفاً وجود یک شیء را «محتملتر» یا «اولی» (دارای اولویت) کند، آیا برای تحقق آن شیء کافی است؟ اینجا است که پای قاعدهٔ اصلی بحث ما یعنی «شیء تا واجب نشود موجود نمیشود» به میان میآید.
چرا «اولویت» کافی نیست؟ گره اصلی قاعده
فرض کنیم یک مرجّح خارجی داریم که به ما میگوید: «احتمال وجود این شیء از عدم آن بیشتر است». آیا این «اولویت» میتواند ترازوی امکان را بر هم بزند؟ پاسخ فیلسوفان بزرگی مانند ابوعلی سینا (ابنسینا) و صدرالمتألهین به این پرسش منفی است. استدلال آنها زیبا و عمیق است.
آنها میگویند: تا وقتی که مرجح خارجی به نقطهٔ «وجوب» یا «ضرورت» نرسیده باشد، باز هم این پرسش به قوت خود باقی است که «آیا ممکن است این شیء به وجود نیاید؟» اگر پاسخ به این پرسش مثبت باشد (یعنی اگر عدم آن هنوز جایز و ممکن باشد)، یعنی هنوز راهی برای عدم باز است و شیء نتوانسته است به طور کامل از حالت امکان خارج شود. در نتیجه، هرچند که احتمال وجودش بیشتر شده باشد، اما چون هنوز «نبودن» برایش محال نشده، در عمل موجود نخواهد شد. تنها زمانی یک شیء از قوه به فعل میرسد و موجود میشود که تمام راههای عدم به روی آن بسته شده باشد. این یعنی «جواز عدم» (مجاز بودن نبودن) از ذات شیء برداشته شده باشد. و این همان «رسیدن به سرحد وجوب» است. به بیان دیگر، یک شیء یا باید به گونهای باشد که نبودنش مطلقاً محال باشد، وگرنه هرگز ظاهر نخواهد شد. به همین دلیل است که فیلسوفان میگویند: «شیء تا واجب نشود، موجود نمیشود».
برای روشنتر شدن، مثالی ساده بزنیم. تصور کنید دانشجویی در حال تصمیمگیری برای شرکت در یک امتحان است. اگر فقط «احتمال» بدهد که شرکت کردن به نفع اوست (اولویت)، اما باز هم این امکان را داشته باشد که سر جلسه حاضر نشود، تصمیم او قطعی و مشروط نیست. تا زمانی که این «جواز عدم» (مجاز بودن شرکت نکردن) از بین نرود و شرکت در امتحان برای او به یک «ضرورت» و «باید» حتمی تبدیل نشود، او در عمل قدم قطعی برنخواهد داشت. البته این مثال صرفاً یک تقریب ذهنی است، ولی میتواند مفهوم وجوب را ملموستر کند.
ابنسینا و تقریر کلاسیک قاعده
ابوعلی سینا، یکی از بزرگترین فیلسوفان جهان، قاعده «شیء تا واجب نشود موجود نمیشود» را در آثار متعدد خود به تفصیل شرح داده است. تقریر او از قاعده بسیار منظم و منطقی است. خلاصهٔ استدلال ایشان چنین است:
۱. چیزی که در ذات خود «ممکن الوجود» است، برای تحقق یافتن نیازمند علتی خارج از ذات خویش است.
۲. آن علت خارجی یا موجب میشود که وجود این ممکن (محال نباشد و تحقق یابد) و یا خیر.
۳. اگر وجود این ممکن، حتی پس از آمدن علت، باز هم محال نباشد، پس هنوز در حالت امکان قبلی خود باقی است و تفاوتی با حالت پیش از آمدن علت ندارد.
۴. از آنجا که در حالت پیش از علت، این ممکن موجود نبود، در این حالت نیز موجود نخواهد بود.
۵. پس برای اینکه علت بتواند تأثیر واقعی بگذارد، باید سبب شود که عدم آن ممکن به کلی محال گردد. این یعنی وجوب وجود بر آن مترتب شود.
۶. بنابراین، تنها زمانی ممکن الوجود موجود میشود که وجودش بر اثر علت، واجب و ضروری گردد.
ابنسینا در کتاب ارزشمند «النجاة» صفحه ۳۶۸ و «عیون الحکمه» صفحه ۴۹ به این مبحث پرداخته است. تقریر ایشان نقطهٔ عطفی در تاریخ فلسفه اسلامی محسوب میشود.
برهان فخررازی و نقدهای مهم بر آن
فیلسوف و متکلم بزرگ، امام فخررازی، نیز برهانی برای اثبات این قاعده ارائه کرده است که بسیار جالب توجه است. او استدلال خود را حول یک دو راهی پایهریزی میکند. او میگوید: «ممکن الوجود» را در نظر بگیرید. حال اگر با سبب یا علت خارجی در نظر گرفته شود، دو حالت بیشتر ندارد:
- حالت اول: وضعیت «ممکن با سبب» دقیقاً مانند وضعیت «ممکن بدون سبب» باشد.
- حالت دوم: وضعیت این دو با هم متفاوت باشد، به این معنا که با آمدن سبب، «ممکن» از حالت تساوی خارج شود و یکی از دو طرف (وجود یا عدم) برای آن اولویت پیدا کند.
فخررازی به سراغ حالت اول میرود و آن را باطل میکند. زیرا لازمهٔ این سخن آن است که سبب، در عین اینکه سبب است، هیچ تأثیری نکرده باشد و این خلاف فرض است. پس حالت دوم درست است: آمدن سبب باعث میشود که مثلاً «وجود» بر «عدم» اولویت پیدا کند.
حال فخررازی میگوید: وقتی یکی از دو طرف (مثلاً عدم) مرجوح (یعنی کماهمیتتر و نامحتملتر) شد، این طرف مرجوح، ممتنعالوقوع میشود. چرا؟ چون قبل از آمدن سبب که هر دو طرف مساوی بودند، هیچکدام محقق نمیشدند. حال که یکی از آنها ضعیفتر هم شده، به طریق اولی نمیتواند محقق شود. وقتی طرف مرجوح ممتنع شود، طرف دیگر که «راجح» است، دیگر جایگزینی ندارد و تحقق آن واجب میگردد. در غیر این صورت، باید هر دو طرف (وجود و عدم) ارتفاع یابند (یعنی هیچکدام محقق نشوند) که این خلاف قاعدهٔ «امتناع ارتفاع نقیضین» (محال بودن این که یک چیز هم وجود داشته باشد و هم نداشته باشد) است.
این برهان هوشمندانه به نظر میرسد، اما همهٔ فیلسوفان آن را نپذیرفتهاند. دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، فیلسوف معاصر، دو اشکال اساسی به آن وارد کرده است:
اشکال اول: بسنده کردن به «اولویت»
فخررازی صرف پدید آمدن اولویت (احتمال بیشتر) را برای خروج از حالت تساوی کافی دانسته است. اما به نقد ابنسینا و صدرالمتألهین، اولویت هرگز کافی نیست و باید تا سرحد «وجوب» پیش رفت.
اشکال دوم: استفاده از امتناع ارتفاع نقیضین
فخررازی برای اثبات اینکه طرف راجح واجبالحصول میشود، به قانون «امتناع ارتفاع نقیضین» تمسک میکند. (یعنی محال است که یک شیء هم موجود نباشد و هم معدوم نباشد؛ یکی از این دو باید حتماً رخ دهد). اما اشکال وارد است که ارتفاع نقیضین در «مرتبه ذات» ممکن است. یعنی یک چیز میتواند در ذات خود، نه موجود باشد و نه معدوم؛ بلکه صرفاً «قابل» وجود و عدم باشد. بنابراین استناد به این قانون در اینجا چندان معقول به نظر نمیرسد.
صدرالمتألهین و وجوب سابق و لاحق
صدرالدین شیرازی (ملاصدرا)، بنیانگذار حکمت متعالیه، عمیقترین و گستردهترین بحث را دربارهٔ قاعده «شیء تا واجب نشود موجود نمیشود» انجام داده است. او بر این باور است که ماهیت یک موجود ممکن، تا زمانی که از ناحیهٔ علت خود به سرحد لزوم و وجوب نرسد، هرگز موجود نخواهد شد. از نظر او، علت هم در مقام ترجیح دادن وجود معلول خود، تا آنگاه که ترجیح خود را به حد «ایجاب» و الزام نرساند، واقعاً علت نخواهد بود. به عبارت دیگر، علیت حقیقی به معنای «علت موجب» (با کسر جیم) است؛ یعنی علتی که به طور حتم و ضروری، معلول خود را ایجاب میکند.
صدرالمتألهین با استناد به این قاعده، مفهومی کلیدی به نام «وجوب سابق» را معرفی میکند. وجوب سابق، ضرورتی است که پیش از پیدایش یک شیء، از ناحیهٔ علت تامه برای آن ثابت میشود. این وجوب است که راه عدم را بر شیء میبندد و او را به صحنهٔ هستی میکشاند. پس از اینکه شیء موجود شد، وجوب دیگری به نام «وجوب لاحق» بر آن عارض میشود. مفهوم وجوب لاحق سادهتر است: هنگامی که یک صفت برای یک چیز محقق میشود، وجود آن صفت برای آن چیز در آن لحظه ضروری و واجب است. مثلاً وقتی یک سیب سبز است، سبز بودنش برای آن سیب در همان حال، یک امر واجب و غیرقابل انکار است. فیلسوفان به این «ضرورت بشرط المحمول» میگویند. بنابراین هر موجود ممکنی (که در حد ذات خود امکان دارد) همواره میان دو وجوب محصور است: یک وجوب سابق (پیش از وجود) و یک وجوب لاحق (پس از وجود). ضربالمثل معروف «کل ممکن محفوف بالوجوبین» (هر ممکنی در احاطه دو وجوب است) ناظر به همین حقیقت است.
کاربردهای قاعده «شیء تا واجب نشود موجود نمیشود»
این قاعده فقط یک بحث انتزاعی نیست، بلکه در مسائل کلیدی فلسفه و کلام به کار گرفته میشود. در اینجا به دو کاربرد مهم آن اشاره میکنیم.
۱. رد تعریف متکلمان از قدرت خداوند
بسیاری از متکلمان اسلامی (به ویژه اشاعره) قدرت خداوند را به «صحت فعل و ترک» تعریف میکنند؛ یعنی خداوند هم میتواند کاری را انجام دهد و هم میتواند از انجام آن خودداری کند، بدون اینکه هیچ یک از این دو بر دیگری ترجیح ذاتی داشته باشد. این تعریف در نگاه نخست با اختیار الهی سازگار به نظر میرسد. اما صدرالمتألهین با استفاده از قاعدهٔ ما (شیء تا واجب نشود موجود نمیشود) این دیدگاه را به شدت نقد میکند. او میگوید: اگر فعل خداوند واجب نباشد و صرفاً «ممکن» باشد (یعنی هم میتواند انجام شود و هم میتواند انجام نشود)، آنگاه برای تبدیل این امکان به فعل، به یک مرجح بیرونی نیاز است. آن مرجّح چه میتواند باشد؟ اگر خود ذات خداوند مرجح باشد، پس فعل به ذات او واجب میشود. اگر چیز دیگری مرجح باشد، شرک لازم میآید. بنابراین، فعل خداوند نیز مانند هر چیز دیگری، تا واجب نشود، موجود نمیشود. اشکال این دیدگاه برای متکلمان این است که به باور برخی، با اختیار الهی ناسازگار به نظر میرسد. اما حکیم سبزواری در پاسخ میگوید: خداوند «فاعل موجِب» (با کسر جیم) است؛ یعنی با اختیار و قدرت خود، فعلش را به طور حتمی و ضروری انجام میدهد. این نوع وجوب، هیچ منافاتی با اختیار ندارد. اینکه برخی این کلمه را اشتباهاً «موجِب» (با فتح جیم) خواندهاند که معنای «مجبور کننده» دارد، یک تحریف نارواست.
۲. ابطال بخت و تصادف
حکیم هیدجی در تعلیقه خود بر شرح منظومهٔ سبزواری، برای رد مفهوم «بخت» (شانس محض و بیعلت) به این قاعده تمسک میجوید. او میگوید: هیچ پدیدهٔ اتفاقی و تصادفی در جهان یافت نمیشود که بدون سبب موجد (به وجود آورنده) یا بدون هیچ علتی پدید آمده باشد. چرا؟ چون هر چیزی که در جهان رخ میدهد، اگر بخواهد وجود پیدا کند، باید از حالت امکان بیرون آید و این مستلزم وجود سببی است که آن را واجب کند. پس بخت و اتفاق محض در نظام فلسفی ما جایگاهی ندارد.
اهمیت یک قاعده برای درک جهان
ما در این مقالهٔ بلند با هم سفر کردیم و از سادهترین مفاهیم «امکان» و «استواء» آغاز نمودیم. دیدیم که چگونه قاعدهٔ «ترجیح بدون مرجح» ما را به سوی قاعدهٔ اصلی هدایت میکند. سپس دریافتیم که صرفِ محتمل یا اولی بودن یک چیز برای خلق شدن کافی نیست و باید به سرحد «وجوب» و ضرورت مطلق برسد. استدلالهای ابنسینا را مرور کردیم، با برهان فخررازی و اشکالات آن آشنا شدیم و نهایتاً به تحلیل عمیق صدرالمتألهین دربارهٔ وجوب سابق و لاحق رسیدیم. در پایان نیز با کاربردهای عملی قاعده «شیء تا واجب نشود موجود نمیشود» در نقد دیدگاه متکلّمان و رد تصادف محض آشنا شدیم.
اکنون میتوانیم اهمیت قاعده فلسفی «شیء تا واجب نشود موجود نمیشود» را بهتر درک کنیم. این قاعده به ما میآموزد که جهان هستی از روی سستی و احتمال و شاید پدید نمیآید. هر موجودی که گام به عرصهٔ وجود میگذارد، پشت سر خود زنجیرهای از ضرورتها و واجبها را حمل میکند. این نگاه، نه تنها جهان را منظم و قانونمند نشان میدهد، بلکه پرده از راز عمیقتری برمیدارد: اینکه شاید بتوان از این زنجیرهٔ وجوبها به سوی مبدأ همهٔ ضرورتها، یعنی «واجب الوجود بالذات» قدم برداشت؛ موجودی که ذاتش عین وجوب و ضرورت است و نیاز به هیچ مرجح خارجی ندارد. قاعده «شیء تا واجب نشود موجود نمیشود» نه فقط یک اصل فلسفی در باب علیت، بلکه در واقع درِ ورودی به قلب خداشناسی فلسفی در جهان اسلام است.
منابع برای مطالعه بیشتر (برای علاقهمندان):
- ابنسینا، «النجاة»، ص ۳۶۸
- ابنسینا، «عیون الحکمه»، ص ۴۹
- فخررازی، «المباحث المشرقیّه»، ج ۱، ص ۱۳۱
- صدرالمتألهین، «الاسفار الاربعه»، ج ۱، صص ۲۲۳-۲۲۴ و ص ۲۴۲
- فیض کاشانی، «عین الیقین»، ص ۲۵۶
- سبزواری، «شرح المنظومه»، بخش فلسفه، ص ۷۱
- هیدجی، «تعلیقه بر شرح منظومه سبزواری»، ص ۲۱۱
منبع: کتاب قواعد کلی فلسفه در فلسفه اسلامی نوشته استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی
نظرات