19 تیر 1393

ذات شیء هرگز مقتضی نیستی خودش نیست

هیچ چیز در جهان خودبه‌خود نابود نمی‌شود. قاعده فلسفی «ذات شیء هرگز مقتضی نیستی خود نیست» می‌گوید هر موجودی ذاتاً طالب بقاست و نیستی همواره از بیرون بر آن عارض می‌شود. حتی حرکت که به نظر می‌رسد دم به دم در حال زوال است، از این قاعده بیرون نیست. سهروردی با استفاده از همین اصل ساده، جاودانگی خداوند را اثبات می‌کند و نشان می‌دهد که هیچ یک از راه‌های ممکن برای نیستی حق تعالی معقول نیست.

مقدمه: یک پرسش بنیادین درباره هستی و نیستی

آیا تاکنون به این پرسش فکر کرده‌اید که چرا یک چیز از بین می‌رود؟ آیا یک لیوان شیشه‌ای خودبه‌خود خرد می‌شود؟ آیا یک موجود زنده بی‌هیچ دلیلی می‌میرد؟ شاید در نگاه نخست به نظر برسد که برخی چیزها خودبه‌خود نابود می‌شوند، اما فیلسوفان در طول تاریخ همواره بر این باور بوده‌اند که هیچ چیز در جهان، بی‌سبب و علت، به نیستی نمی‌گراید. این باور، ریشه در قاعدهای عمیق و بنیادین در فلسفه دارد که به «قاعدهٔ ذات» معروف است. در این مقاله قرار است با زبانی ساده و روان، قاعده ذات شیء هرگز مقتضی نیستی خود نیست را بررسی کنیم.

قاعدهٔ «ذات شیء هرگز مقتضی نیستی خودش نیست» یعنی چه؟

برای درک این قاعده، اجازه دهید از یک مثال ساده آغاز کنیم. فرض کنید یک سنگ را در نظر می‌گیریم. آیا در ذات و حقیقت این سنگ، تمایل و کششی به نابودی وجود دارد؟ خیر، سنگ هیچ گونه نیازی به از بین رفتن ندارد. اگر سنگ خرد شود، این خرد شدن به دلیل ضربه یا فشار یا حرارت است، نه به این خاطر که «طبیعت سنگ» او را به سوی نابودی سوق می‌دهد.

فیلسوفان این حقیقت را در قالب یک اصل بیان کرده‌اند:

«ذات هیچ چیزی اقتضای نابودی خود را ندارد.»
یعنی هیچ موجودی ذاتاً تمایل ندارد که نابود شود. اگر چیزی به نیستی می‌گراید، این نیستی از درون ذات آن نیست، بلکه از بیرون بر آن عارض می‌شود.

حال چرا این قاعده این قدر مهم است؟ چون اگر ذات یک شیء اقتضای نیستی می‌داشت، آن شیء هیچ گاه نمی‌توانست به وجود بیاید. بیایید این را کمی باز کنیم. فرض کنیم یک شیء در ذات خود طوری ساخته شده باشد که بگوید «من باید نابود شوم»، در این صورت، همین که پا به عرصه وجود بگذارد، بلافاصله خود را نابود خواهد کرد. پس هرگز موجود نمی‌شد. اما می‌بینیم که اشیا به وجود می‌آیند و مدتی (حتی اگر کوتاه باشد) باقی می‌مانند. پس نتیجه می‌گیریم که ذات هیچ موجودی، نیستی خود را طلب نمی‌کند.

این قاعده در فلسفه اسلامی دارای جایگاهی ویژه است. اما در این میان، برخی فیلسوفان پنداشته‌اند که یک پدیده خاص از این قاعده مستثنا است: پدیده «حرکت».

آیا حرکت از این قاعده استثناء است؟ (بررسی یک اشتباه رایج)

ممکن است کسی بگوید: «بسیار خب، سنگ و درخت و حیوان شاید اقتضای نابودی نداشته باشند، اما حرکت چطور؟ ما می‌بینیم که حرکت دائماً در حال نابود شدن و بازتولید شدن است. یک قطره باران که از آسمان می‌آید، در هر لحظه در جای پیشین نیست و آن لحظه قبلی حرکت دیگر وجود ندارد. پس ذات حرکت، طوری است که همیشه در حال نیستی و بودن است.»

این باور در میان برخی اندیشمندان دیده می‌شود و آنها گمان کرده‌اند که قاعدهٔ «ذات شیء مقتضی نیستی خود نیست» شامل حرکت نمی‌شود. یعنی حرکت پدیده‌ای است که خاصیت ذاتی‌اش این است که هر دم موجود و هر دم معدوم می‌گردد.

اما فیلسوفان بزرگ این پندار را کاملاً نادرست و «محال» می‌دانند. چرا؟ بیایید به یک مثال ساده توجه کنیم.
فرض کنید توپی از بالای پله رها می‌شود و در حال غلتیدن است. در هر لحظه، توپ در نقطه‌ای خاص قرار دارد و آن نقطه از مسیر، جدا از نقطه قبلی است. آیا می‌توان گفت حرکت «خودبه‌خود» در حال نابودی است؟ خیر. حرکت همچون موجودی سیال (لغزنده و روان) است که هر جزء آن، جزئی دیگر را دنبال می‌کند، اما هیچ یک از این اجزا بدون علت به وجود نمی‌آید و بدون علت از میان نمی‌رود.

حرکت برای آن که جزء نخست خود را رها کند و جزء بعدی را بیافریند، نیاز به نیرویی دارد (مانند جاذبه زمین در مثال توپ). پس حرکت هم مانند هر پدیده دیگر، ذاتاً خود را نابود نمی‌کند؛ بلکه با اتکاء به علت خود، همواره حالت پیشین را رها کرده و حالت تازه‌ای می‌یابد. بنابراین قاعدهٔ «ذات شیء هرگز مقتضی نیستی خود نیست» همچنان برقرار است و حرکتی از دایره آن بیرون نیست.


دیدگاه سهروردی، فیلسوف نامدار ایرانی

یکی از بزرگترین فیلسوفانی که به این قاعده پرداخته است، شهاب‌الدین سهروردی (معروف به شیخ اشراق و شیخ مقتول) است. او در قرن ششم هجری قمری زندگی می‌کرد و بنیانگذار فلسفهٔ اشراق به شمار می‌رود. سهروردی این قاعده را با این عبارت بیان کرده است:

«الشیء لا یقتضی عدم نفسه» (هیچ چیزی، نیستی خود را اقتضا نمی‌کند).

استدلال سهروردی برای اثبات این قاعده، هرچند پرشکوه و عمیق است، اما در واقع چندان تازه و نو نیست. او همان استدلالی را به کار می‌گیرد که پیش از او فیلسوف بزرگی به نام فارابی نیز به آن اشاره کرده بود: اگر ذات چیزی طالب نیستی خود بود، هرگز موجود نمی‌شد.

اما آنچه دیدگاه سهروردی را ویژه می‌کند، استفاده از این قاعده برای اثبات جاودانگی و ابدیت خداوند است. بیایید با هم ببینیم او چگونه از این قاعده، فراتر می‌رود و آن را به اثبات یک باور دینی و فلسفی مهم پیوند می‌زند.

چگونه سهروردی جاودانگی خدا را با این قاعده اثبات می‌کند؟

سهروردی می‌پرسد: آیا می‌توانیم حتی تصور کنیم که خداوند (حق تعالی) نابود شود؟ اگر بپذیریم که نیستی و نابودی برای خداوند ممکن باشد، این نیستی به چه ترتیبی رخ خواهد داد؟ او توضیح می‌دهد که نیستی خداوند (اگر فرضاً ممکن باشد) فقط از سه راه تصورپذیر است:

راه اول: ذات خداوند، خودش اقتضای نیستی را داشته باشد.

یعنی خداوند در ذات خود خواهان نابودی خویش باشد.
اما این راه به مقتضای قاعده‌ای که توضیح دادیم، باطل است؛ زیرا اگر ذات چیزی اقتضای نیستی کند، آن چیز هرگز به وجود نمی‌آید. در حالی که خداوند موجود است. پس این فرض هم باطل است.

راه دوم: چیزهایی که در وجود خدا دخالت دارند (مثل اجزا یا علل) نابود شوند.

این فرض نیز باطل است؛ زیرا خداوند یک حقیقت کاملاً واحد است و هیچ جزء و بخشی ندارد. همچنین او بی‌نیاز مطلق است و هیچ چیزی در وجود او دخالت ندارد. پس نمی‌توان گفت چیزی بیرون از ذات او نابود شود و او را نابود کند. چون او از هر چیزی بی‌نیاز است.

راه سوم: چیزی غیر از ذات خدا پدید آید که وجود آن، مانع از وجود خدا شود.

این فرض نیز نادرست است؛ زیرا خداوند «واجب‌الوجود» است (یعنی وجودش ضروری و ابدی است) و هیچ موضوع و زمینه‌ای ندارد تا مانعی بر آن عارض شود. در فلسفه، موانع و ضدها همواره در یک موضوع پدید می‌آیند. مثلاً گرما و سرما (که دو ضد یکدیگرند) بر یک موضوع (مانند آب) عارض می‌شوند. اما خداوند موضوعی ندارد که ضد یا مانعی بر او وارد شود.

سهروردی برای توضیح دقیق‌تر این بخش، به تعریف مشهوری از «ضدین» اشاره می‌کند:
دو چیز ضدند که وجودی و نسبی داشته باشند، بر یک موضوع وارد آیند و نهایت دوری و اختلاف را با یکدیگر داشته باشند.

از آنجا که خداوند هیچ موضوع و زمینه‌ای ندارد، نه ضد و مانعی دارد و نه چیزی می‌تواند با وجود خود، مانع وجود خدا گردد. بنابراین راه سوم نیز باطل است.

چرا آشنایی با این قاعده برای امروز ما مفید است؟

شاید در نگاه اول، قاعده «ذات شیء مقتضی نیستی خود نیست» صرفاً یک بحث انتزاعی و فلسفی به نظر برسد. اما این قاعده در زندگی روزمره و حتی در نگاه علمی به جهان پیامدهایی دارد.

  • نخست: این قاعده به ما می‌آموزد که در جهان، هیچ پدیده‌ای بدون علت رخ نمی‌دهد. نابودی هر چیزی دلیل مشخصی دارد. اگر در اطراف خود شکست، نابودی یا تباهی می‌بینیم، نباید بگوییم «خودبه‌خود از بین رفت»؛ بلکه باید به دنبال علت بگردیم. این نگاه، ما را به انسان‌هایی پرسشگر و عقل‌ورز تبدیل می‌کند.
  • دوم: این قاعده به ما یادآوری می‌کند که «بودن» برای اشیا طبیعی است و «نبودن» نیاز به علت دارد. این دیدگاه بر خلاف برخی بدبینی‌های افراطی است که گمان می‌کنند جهان ذاتاً رو به زوال و نیستی است. فیلسوفان اسلامی معتقد بودند جهان اگرچه تغییر می‌کند، اما نیستی در ذات آن نیست.
  • سوم: استفاده سهروردی از این قاعده برای اثبات جاودانگی خداوند، نشان می‌دهد که چگونه می‌توان از یک اصل ساده فلسفی، به ژرف‌ترین باورهای متافیزیکی دست یافت. این روشِ تفکر، یعنی حرکت از یک اصل بدیهی به سوی نتایج بزرگ، همواره یکی از زیباترین ویژگی‌های فلسفه بوده است.

جمع‌بندی و مرور نکات اصلی

در این مقاله آموختیم که:

۱. قاعده «ذات شیء هرگز مقتضی نیستی خود نیست» یعنی هیچ چیز ذاتاً طالب نابودی خود نمی‌باشد. اگر چیزی نابود می‌شود، این نابودی از بیرون و به سبب علتی بر آن عارض می‌شود.

۲. حتی پدیده حرکت که به نظر می‌رسد دائماً در حال زوال است، از این قاعده بیرون نیست. حرکت هم بدون علت خود، نه جزئی را رها می‌کند و نه جزئی تازه می‌آفریند.

۳. سهروردی این قاعده را محور استدلال خود برای اثبات جاودانگی خداوند قرار می‌دهد. او نشان می‌دهد که هیچ یک از راه‌های سه‌گانه فرضی برای نیستی خدا درست نیست؛ زیرا خداوند ذاتاً طالب نابودی نیست، بی‌نیاز مطلق است و موضوعی برای عارض شدن ضد و مانع ندارد.

۴. آگاهی از این قاعده، ما را به درک عمیق‌تری از رابطه هستی و نیستی می‌رساند و به ما می‌آموزد که در جهان، هیچ چیز بی‌علت از میان نمی‌رود.

در پایان، شاید بتوان گفت یکی از بزرگترین دستاوردهای فلسفه این است که به ما نشان می‌دهد چگونه از ساده‌ترین پرسش‌ها (مثل «آیا یک سنگ خودبه‌خود خرد می‌شود؟») به عمیق‌ترین حقایق جهان (مانند جاودانگی خداوند) راه پیدا کنیم. قاعده «ذات شیء مقتضی نیستی خود نیست» تنها یکی از این دریچه‌ها به سوی حقیقت است.


منبع: کتاب قواعد کلی فلسفه در فلسفه اسلامی نوشته استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی

4.3/5 - (6 امتیاز)

نظرات