30 مهر 1392

آیا ویژگی‌های ذاتی، نیاز به سازنده دارند؟

‏صدرالمتألهین در مقام توضیح این قاعده مثالی ذکر می کند که بنابر مشرب قائلین به اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت می توان آن را پذیرفت. آن مثال عبارت است از اینکه وجود معلول همیشه نیازمند به وجود جاعل است. ولی این نیازمند بودن به وجود جاعل هرگز مستلزم این نیست که ماهیت معلول نیز که امری ذاتی و عرضی نسبت به وجود است، نیازمند به جاعل باشد.

وقتی وابستگیِ یک چیز، به معنای وابستگیِ ذاتِ آن نیست

اگر تا به حال برایتان پیش آمده که به این پرسش فکر کنید: «آیا وقتی چیزی به چیز دیگری نیاز دارد، تمام ویژگی‌های ذاتی آن نیز به همان چیز نیاز خواهند داشت؟» به جرگۀ کسانی پیوسته‌اید که با یکی از ظریف‌ترین و در عین حال ساده‌ترین قواعد فلسفی سروکار پیدا کرده‌اند. قاعده‌ای که صدرالمتألهین شیرازی (ملاصدرا) آن را «حاجةُ الشّیء إلی أمر ما لایستلزم حاجة لوازمه الذاتیة الیه» نامیده و از آن در مهم‌ترین بحث ممکن استفاده کرده است: بحثِ بقای نفس پس از مرگ.

این قاعده ، چه چیز ساده‌ای می‌گوید؟

بیایید اول از همه اسم این قاعده را کنار بگذاریم که واقعاً بلندبالا و ترسناک به نظر می‌رسد! اصل مطلب اما بسیار ساده و حتی «بدیهی» است. ملاصدرا خودش هم می‌گوید که این قاعده، یک مطلب بدیهی است و عقلِ هر انسانی به راحتی آن را می‌پذیرد.

فرمول ساده قاعده این است:

هرگاه چیزی به چیز دیگری نیاز داشته باشد، این نیاز، به طور خودکار شامل «ویژگی‌های ذاتی» آن چیز نمی‌شود.

خوب، این جمله هنوز کمی فلسفی به نظر می‌رسد. بگذارید با یک مثال کاملاً روزمره شروع کنیم.

فرض کنید یک قوری شیشه‌ای دارید. این قوری برای اینکه ساخته شود، به یک شیشه‌گر نیاز دارد. حالا سؤال این است: آیا «شفاف بودنِ» قوری (که یک ویژگی ذاتی قوری شیشه‌ای است) هم به همان شیشه‌گر نیاز دارد؟ خیر. شیشه‌گر قوری را ساخته، اما شفافیت را به عنوان یک ویژگی ذاتیِ شیشه، «نساخته» است. شیشه ذاتاً شفاف است، چه شیشه‌گری آن را بسازد یا نه.

این یعنی: نیاز قوری به شیشه‌گر، به معنای نیاز «شفافیتِ» قوری به شیشه‌گر نیست.

حالا اگر این مثال ساده را بپذیرید، نیمی از قاعده را فهمیده‌اید. نیمِ دیگر را با مثال‌های دقیق‌تر فلسفی پیش می‌رویم.

دو مثال کلاسیک؛ عدد چهار و شکل مثلث

ملاصدرا و دیگر فیلسوفان برای توضیح این قاعده، معمولاً سراغ مثال‌های ریاضی می‌روند. چرا؟ چون در ریاضیات، «ویژگی‌های ذاتی» اشیا بسیار واضح و غیرقابل انکارند.

مثال اول: عدد چهار

عدد چهار را در نظر بگیرید. این عدد یک «ویژگی ذاتی» بسیار معروف دارد: زوج بودن (یعنی بر دو بخش مساوی تقسیم می‌شود: دو و دو).

حالا سؤال: آیا عدد چهار به یک «علت وجودی» نیاز دارد؟ بله. عدد چهار به خودی خود به وجود نمی‌آید. کسی باید آن را بسازد یا تعریف کند. اما آیا «زوج بودنِ» عدد چهار هم به همان علت نیاز دارد؟ خیر! زوج بودن، ذات عدد چهار است. شما نمی‌توانید عدد چهار داشته باشید، اما زوج نباشد. این ویژگی، درست مثل سایه‌ای است که هیچ وقت از انسان جدا نمی‌شود. اما همین سایه نیازی به «علتِ» خود انسان ندارد.

نتیجه: نیاز عدد چهار به یک سازنده، هرگز به این معنا نیست که «زوج بودنِ» آن نیز به همان سازنده نیاز دارد.

مثال دوم: شکل مثلث

حالا برویم سراغ مثلث. یک مثلث (مثلاً مثلث متساوی‌الاضلاع) یک ویژگی ذاتی بسیار معروف دارد: داشتن سه زاویه که مجموع آنها ۱۸۰ درجه است.

آیا این مثلث برای وجود پیدا کردن، به یک علت (مثلاً یک ریاضی‌دان یا یک نقاش) نیاز دارد؟ بله. اما آیا «سه زاویه داشتنِ» مثلث هم به آن علت نیاز دارد؟ خیر. مثلث ذاتاً سه زاویه دارد، چه کسی آن را رسم کرده باشد، چه نکرده باشد. سه زاویه‌داشتن، جزء حقیقتِ مثلث است و نیازی به علت خارجی ندارد.

به عبارت دیگر: ویژگی ذاتی هر چیزی، نیازی به علت ایجادکنندهٔ آن چیز ندارد؛ ذاتاً با آن همراه است.

ریشۀ فلسفی؛ اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت

شاید بپرسید: «خب، این قاعده خیلی ساده است. چرا باید آن را جدی گرفت؟» پاسخ اینجاست که هرچند خودِ قاعده ساده و بدیهی به نظر می‌رسد، اما کاربردهای آن در فلسفه ملاصدرا بسیار عمیق و سرنوشت‌ساز است. ملاصدرا این قاعده را در چارچوب مکتب خودش، یعنی «اصالت وجود» مطرح می‌کند. بگذارید این دو اصطلاح را خیلی ساده توضیح دهم:

  • اصالت وجود یعنی: در جهان، آن که واقعاً «اصیل» و عینی است، «وجود» است. همه چیزهایی که می‌بینیم، در حقیقت، جلوه‌ها و نمودهایی از وجود هستند.
  • اعتباری بودن ماهیت یعنی: آنچه ما «ماهیت» می‌نامیم (مثل انسان بودن، سنگ بودن، درخت بودن) در خارج، وجود جداگانه‌ای ندارد؛ فقط  یک وجود ذهنی است که ما برای دسته‌بندی اشیاء ساخته‌ایم.

حالا در این دیدگاه، «ماهیت» هر چیزی نه‌تنها نیازی به علت ندارد، بلکه اساساً «جعل‌شدنی» هم نیست. یعنی شما نمی‌توانید یک ماهیت را «بسازید». ماهیت، یک مفهوم ذهنیِ ساده است که همیشه با خودش همراه است. ملاصدرا در کتاب‌هایش دقیقاً به این نکته اشاره می‌کند: «وجودِ معلول» (یعنی هر چیزی که ساخته و ایجاد می‌شود) به علت و سازنده نیاز دارد، اما «ماهیتِ معلول» چنین نیازی ندارد، زیرا ماهیت اساساً مجعول (ساخته‌شده) نیست. ماهیت، از لوازم ذاتی وجود است، اما خودش نیاز به جعل ندارد.

مثال ملاصدرا؛ وجود معلول و ماهیت آن

خود ملاصدرا برای روشن شدن مطلب، مثالی می‌زند که در آثارش بارها تکرار شده است. بگذارید آن را به زبان ساده بازگو کنیم:

فرض کنید یک صندلی چوبی ساخته می‌شود. این صندلی، یک «وجود» دارد که توسط نجار ساخته شده است (وجود معلول). اما «صندلی بودنِ» این شیء (ماهیت صندلی) ساخته نشده است. «صندلی بودن» یک مفهوم است؛ یک تصور ذهنی. نجار با چوب و میخ و اتصالات، یک شیء ساخته است که ما به آن برچسب «صندلی» می‌زنیم. اما خود این برچسب، نیاز به جعل و ایجاد ندارد.

به عبارت دیگر:

  • وجود صندلی ← نیازمند به علت (نجار)
  • ماهیت صندلی (صندلی بودن) ← نیازمند به علت نیست (زیرا یک مفهوم ذهنی است)

ملاصدرا می‌گوید: «کحاجة الوجود المعلولی إلی جاعلٍ دونَ ماهیته لأنّها غیر مجعوله» یعنی: «همان‌گونه که وجود معلول به جاعل نیاز دارد، اما ماهیتِ آن چنین نیازی ندارد، زیرا ماهیت مجعول نیست.»

این دقیقاً همان قاعده «حاجه الشیء الی أمر ما لایستلزم حاجه لوازمه الذاتیه الیه» است.

کاربرد طلایی این قاعده؛ اثبات بقای نفس پس از مرگ

حالا می‌رسیم به جایی که این قاعده ساده و بدیهی، تبدیل به یک ابزار قدرتمند برای حل یکی از دشوارترین پرسش‌های بشری می‌شود: آیا نفس انسان پس از مرگ هم زنده می‌ماند؟

ملاصدرا بر اساس قاعده خود، پاسخی قاطع و مستدل به این پرسش می‌دهد. بیایید قدم به قدم پیش برویم.

قدم اول: نفس در ابتدا به بدن نیاز دارد

همه ما می‌دانیم که نفس انسان (روان، جان، آگاهی، خودِ واقعی ما) در ابتدای زندگی، کاملاً به بدن وابسته است. یک نوزاد تازه به دنیا آمده، تمام احساسات و ادراکات خود را از طریق بدن دریافت می‌کند. نفس او هنوز ضعیف، وابسته و کاملاً درگیر با مادیات است. ملاصدرا این مرحله را «جسمانیه الحدوث» می‌نامد؛ یعنی: نفس در آغاز پیدایش خود، جسمانی و وابسته به بدن است.

قدم دوم: نفس در مسیر تکامل از وابستگی کم می‌کند

اما انسان فقط یک موجود مادی نیست. او می‌تواند با علم، عبادت، تفکر و اخلاق، خود را از این وابستگی‌ها رها کند. هرچه انسان داناتر، پخته‌تر و معنوی‌تر می‌شود، نفس او قوی‌تر و مستقل‌تر می‌گردد. در نهایت، نفس می‌تواند به مرحله‌ای برسد که «مجرد محض» شود؛ یعنی دیگر برای درک کردن، فکر کردن و بودن، به بدن نیاز نداشته باشد. ملاصدرا این مرحله را «روحانیه البقاء» می‌نامد؛ یعنی: نفس در بقا و ماندگاری خود، روحانی و غیروابسته به ماده است.

قدم سوم: استفاده از قاعده «حاجه الشیء…»

حالا قاعده به کمک می‌آید. می‌گوییم:

  • نفس در مرحله اول وجودش (هنگام تولد و کودکی) به بدن نیاز دارد (این یک واقعیت است).
  • اما این نیاز در مرحله اول، هرگز مستلزم این نیست که نفس در همه مراحل وجودش به بدن نیاز داشته باشد.

چرا؟ چون «وابستگی به بدن» یک ویژگی ذاتی نفس نیست. نفس ذاتاً وابسته به بدن نیست. بلکه این وابستگی، یک ویژگی عارضی و مرحله‌ای است. درست مانند آن قوری شیشه‌ای که شفافیتش ذاتی است، اما وابستگی‌اش به شیشه‌گر عارضی است.

پس نفس می‌تواند تا آنجا تکامل یابد که از بدن کاملاً بی‌نیاز شود و پس از مرگ (که بدن از بین می‌رود)، همچنان به حیات خود ادامه دهد.

سه تمثیل از ملاصدرا برای فهم بهتر

ملاصدرا می‌داند که این مطلب برای بسیاری از مردم، تازه و دشوار است. به همین دلیل از سه تمثیل ساده و ملموس استفاده می‌کند. این تمثیل‌ها را با دقت بخوانید؛ کلید فهم قاعده در همین‌هاست.

تمثیل اول: طفل و رحم مادر

نوزاد در ماه‌های اول زندگی خود، در رحم مادر به سر می‌برد. او کاملاً به رحم وابسته است؛ از طریق بند ناف تغذیه می‌کند، در مایع آمنیوتیک شناور است و بدون رحم نمی‌تواند زنده بماند. اما پس از تولد و رشد، دیگر به رحم نیاز ندارد. وابستگیِ نوزاد به رحم، یک وابستگی ذاتی نیست. یک ویژگی موقتی است. پس اگر نوزاد در مرحله‌ای به رحم نیاز دارد، به این معنا نیست که همیشه به آن نیاز داشته باشد.

نفس ما نیز چنین است؛ در ابتدا به بدن نیاز دارد، اما پس از تکامل می‌تواند بدون بدن هم به زندگی خود ادامه دهد.

تمثیل دوم: صیاد و دام

یک صیاد برای گرفتن ماهی، به دام نیاز دارد. دام، ابزار کار اوست. اما پس از اینکه ماهی را گرفت، دیگر به دام نیاز ندارد. دام را کنار می‌گذارد و با ماهیِ صیدشده به کار خود ادامه می‌دهد. وابستگی صیاد به دام، یک وابستگی ذاتی نیست. فقط در مرحله «صید کردن» لازم است.

بدن نیز برای نفس، مانند دام برای صیاد است. نفس برای اینکه در این جهانِ مادی فعّالیت کند و به کمال برسد، به بدن نیاز دارد. اما پس از رسیدن به کمال و «صید»ِ حقیقت، دیگر نیازی به این دام ندارد و می‌تواند رهایش کند.

چه کسانی این قاعده را نقد کرده‌اند؟

هر قاعده فلسفی، به ناچار با نقدهایی روبه‌رو می‌شود. قاعده «حاجه الشیء…» نیز از این قاعده مستثنا نیست. مهم‌ترین نقدی که به آن وارد شده، این است:

آیا واقعاً می‌توان «ویژگی‌های ذاتی» را از «ویژگی‌های عارضی» به این راحتی جدا کرد؟

برخی از فیلسوفان معتقدند که در جهان خارج، هیچ ویژگی «ذاتیِ محض» وجود ندارد. به گفته آنان، هر ویژگی یک چیز، تا حدی به شرایط بیرونی و علت وجودی آن وابسته است. به عنوان مثال، «شفاف بودن شیشه» هم ذاتی شیشه به نظر می‌رسد، اما آیا واقعاً شیشه اگر در فضای بدون نور باشد، باز هم شفاف است؟ شفافیت یک ویژگی وابسته به نور و ناظر است.

در پاسخ به این نقد، طرفداران ملاصدرا می‌گویند که این قاعده بیشتر در حوزه مفاهیم عقلی صرف کاربرد دارد (مانند زوجیت عدد چهار) و تعمیم آن به جهان طبیعی، نیازمند احتیاط است. اما در بحث نفس و بدن، استدلال بر پایه همین مفاهیم عقلی استوار است و قدرت تبیین‌کنندگی بالایی دارد.

نکته پایانی

نکته آخر اینکه، این قاعده در حقیقت یکی از فروع یک قاعده بزرگ‌تر و معروف‌تر به نام «ذاتی کل شیء لم یکن معلّلاً» است. یعنی «ویژگی ذاتی هر چیزی، نیازمند به علت نیست.»


منبع: کتاب قواعد کلی فلسفه در فلسفه اسلامی؛ نوشته استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی

5/5 - (2 امتیاز)

نظرات