10 شهریور 1396

متحرک به محرک نیازمند است

از هراکلیتوس و پارمنیدس تا ابن‌سینا و ملاصدرا، همگی به یک پرسش بنیادین پاسخ گفته‌اند: چرا حرکت بی‌محرک ممکن نیست؟ در این مقاله با تاریخچۀ قاعده «کل حرکة لابد لها من محرک» آشنا می‌شوید و می‌فهمید چگونه فلاسفه از حرکت یک برگ تا حرکت جوهر جهان، به وجود «محرک اول» استدلال کرده‌اند.

مقدمه

آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا اشیا حرکت می‌کنند؟ یک توپ از دست شما رها می‌شود و به زمین می‌افتد. برگِ درختی در باد تکان می‌خورد. حتی قلب شما در سینه بی‌امان می‌تپد. همه‌ی این‌ها «حرکت» هستند، پدیده‌ای که آن‌قدر بدیهی به نظر می‌رسد که شاید کمتر کسی به «چرایی» عمیق آن بیندیشد. اما برای فیلسوفان بزرگ تاریخ، همین پرسش ساده، دریچه‌ای شده است به سوی عظیم‌ترین معمای هستی: آیا جهان به خودی خود در حرکت است یا محرکی نامرئی آن را به رقص درآورده است؟ در این مقاله، نگاهی خواهیم داشت به قلب یکی از ماندگارترین ایده‌های فلسفی: قاعده‌ی «هر متحرکی به محرک نیاز دارد».

این ایده که ریشه در اندیشه‌های ارسطو، فیلسوف بزرگ یونان باستان دارد، هزاران سال ذهن بشر را به خود مشغول کرده است. هم مسیر را از میان مکتب‌های یونانی تا فلسفه‌ی اسلامی دنبال می‌کنیم و هم می‌بینیم که چطور این قاعده ساده، به اثبات موجودی به نام «محرک اول» انجامیده است. حتی با دیدگاه‌های مخالف و بحث‌های داغ متکلمان نیز آشنا خواهیم شد. پس اگر مشتاقید بدانید آیا جهان «می‌شود» یا «هست» و چه کسی یا چه چیزی اولین قوه‌ی محرکه را فراهم کرده، با ما همراه باشید.

هر متحرکی به محرک نیاز دارد؛ قاعده‌ای از دل یونان باستان

شاید برایتان جالب باشد که بدانید بحث از حرکت و نیاز آن به محرک، عمری به درازای فلسفه دارد. اما مدیون کیست؟ بیشتر تاریخ‌نگاران فلسفه، این قاعده‌ی بنیادین را به ارسطو (۳۸۴ – ۳۲۲ پیش از میلاد) نسبت می‌دهند. ارسطو با نگاهی موشکافانه به جهان طبیعت، دریافت که هیچ چیز بی‌سبب حرکت نمی‌کند. او این اصل را پایه‌ای برای اثبات وجود خدایی یا محرکی دانست که خود بی‌حرکت است و همه چیز را به حرکت درمی‌آورد.

اما چرا ارسطو این‌قدر به حرکت اهمیت می‌داد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید نگاهی به فضای فکریِ پیش از او بیندازیم. همان طور که بعداً خواهیم دید، اندیشه‌ی ارسطو در واقع یک «سنتز» یا ترکیب هوشمندانه از دو مکتب کاملاً متضاد بود که پیش از او بر یونان باستان سایه انداخته بودند.

دو جریان فکری متضاد پیش از ارسطو

قبل از ارسطو، فیلسوفان یونانی دو جواب کاملاً متفاوت به پرسش «جهان چیست؟» داده بودند. یکی جهان را سراسر «تغییر و جوشش» می‌دانست و دیگری آن را «سکون و ثبات» مطلق می‌پنداشت. آشنایی با این دو دیدگاه، کلید فهم انقلاب فلسفی ارسطو است.

۱. مکتب هراکلیتوس: جهان، رودی همیشه روان

تصور کنید به لبۀ رودخانه‌ای ایستاده‌اید. آبی که الان می‌بینید، همان آبی نیست که یک لحظه پیش دیدید. هراکلیتوس (حدود ۵۳۵ – ۴۷۵ پیش از میلاد)، فیلسوفِ بدبین و گوشه‌گیر یونانی، همین تصویر را برای توضیح جهان به کار برد. او معروف است که گفته: «در یک رود نمی‌توان دو بار قدم زد، زیرا آب‌ها دائماً در حال تغییرند.»

به باور هراکلیتوس، هیچ چیز در جهان پایدار و مانا نیست. همه چیز در حال «شدن» است، نه «بودن». روز به شب تبدیل می‌شود، زمستان به بهار، زندگی به مرگ و جوانی به پیری. این تغییرات بی‌وقفه، نتیجه‌ی جنگ و کشمکش میان اضداد (مثل گرما و سرما، خشکی و رطوبت) است. جالب اینجاست که او این جنگ را نه تخریب‌کننده، بلکه ایجادکننده‌ی هماهنگی می‌دانست. به عبارت دیگر، اضداد برای بقای یکدیگر لازم‌اند. اگر تعادل به هم بخورد، جهان خودش نظم را بازمی‌گرداند. به دلیل این تأکید بر بی‌ثباتی و ناپایداری جهان، هراکلیتوس را «حکیم گریان» نامیده‌اند، انگار که پیوسته بر زوال همه چیز می‌گرید.

نکته‌ی کلیدی: در مکتب هراکلیتوس، حرکت و تغییر، اصل و اساس جهان است. اما پرسشی که بی‌جواب می‌ماند این است: اگر همه چیز در حال شدن است، قوانین ثابتی وجود دارد یا نه؟ و آیا می‌توان برای این تغییرات بی‌پایان، منبع یا محرکی اولیه در نظر گرفت؟

۲. مکتب پارمنیدس: وجود، ساکن و ابدی

درست در سوی مخالف، پارمنیدس (حدود ۵۱۵ – ۴۵۰ پیش از میلاد)، فیلسوف دیگر یونان باستان، ایستاده بود. او یکی از تأثیرگذارترین متفکران مکتب «الئا» بود. دیدگاه پارمنیدس به قدری با هراکلیتوس متفاوت است که گویی از دو جهان سخن می‌گویند.

پارمنیدس می‌گفت: «وجود هست و نیستی نیست.» شاید این جمله در ابتدا پیش‌پاافتاده به نظر برسد، اما عواقب شگرفی دارد. او با تکیه بر عقل استدلال می‌کرد که «حقیقت وجود» نمی‌تواند آغاز یا پایانی داشته باشد، زیرا:

  • اگر وجود از وجود آمده باشد، یعنی خودش خودش را آفریده، که محال است.
  • اگر وجود از «نیستی» آمده باشد، عقل نمی‌تواند بپذیرد که چیزی از هیچ به وجود آید.

همچنین، وجود نمی‌تواند تغییر کند یا حرکت کند. چرا؟ چون هر حرکتی مستلزم جابجایی از نقطه‌ای به نقطه‌ی دیگر است. مکان حرکت یا «وجود» است یا «نیستی». اگر وجود باشد، حرکت در درون خود وجود رخ داده که معنایش سکون است. اگر نیستی باشد، حرکت در نیستی محال است. پس نتیجه می‌گیریم: وجود، واحد، ساکن، ابدی و قائم به ذات است. همه‌ی تغییرات و تحرکاتی که ما در جهان می‌بینیم، به گفتۀ او «وهم» و «خطای حس» هستند.

نکته‌ی کلیدی: در مکتب پارمنیدس، حرکت و تغییر امری باطل و غیرواقعی است. او اصرار داشت که راه «رأی و نظر» (که مبتنی بر حس است) را رها کنیم و تنها راه «حقیقت» (که مبتنی بر عقل است) را بپیماییم.

زنون الئایی و معمای بی‌نهایت (پارادوکس‌های حرکت)

شاگردان پارمنیدس، به‌ویژه زنون الئایی (حدود ۴۹۰ – ۴۳۰ پیش از میلاد)، تلاش کردند با ابداع چندین پارادوکسِ (تناقض‌نمای) هوشمندانه، اثبات کنند که حرکت امری محال است. این پارادوکس‌ها هنوز هم ذهن فیلسوفان و ریاضیدانان را به خود مشغول کرده‌اند. در اینجا به دو نمونه‌ی معروف اشاره می‌کنیم:

۱. پارادوکس «آخیلس و لاک‌پشت»: آخیلس، قهرمان چابک افسانه‌های یونان، با یک لاک‌پشت مسابقه می‌دهد. به دلیل کندی لاک‌پشت، به او چند متر جلوتر حق تقدم می‌دهد. زنون استدلال می‌کند که آخیلس هرگز نمی‌تواند به لاک‌پشت برسد. چرا؟ چون در مدتی که آخیلس فاصله‌ی ابتدایی را می‌دود، لاک‌پشت مقدار کمی جلوتر رفته است. وقتی آخیلس آن مقدار جدید را می‌دود، باز لاک‌پشت مقدار ناچیزی جلوتر است. و این روند تا بی‌نهایت ادامه می‌یابد. بنابراین به نظر می‌رسد آخیلس باید بی‌نهایت نقطه را طی کند که غیرممکن است. پس حرکت در رسیدن به هدف، محال است.

۲. پارادوکس «تیر ساکن»: فرض کنید تیری از کمان رها می‌شود. در هر «لحظه» از زمان (یک نقطه‌ی بی‌بعد زمانی)، تیر بخش مشخصی از فضا را اشغال می‌کند و در آن لحظه، ساکن است. از آنجا که زمان از مجموع این «لحظه‌ها» تشکیل شده، در نتیجه تیر در هیچ لحظه‌ای حرکت نمی‌کند. پس حرکت در ظاهر دیده می‌شود، اما در واقعیت پوچ و بی‌معناست.

این استدلال‌ها برای قرن‌ها، فیلسوفان را به چالش کشید. اگر حرکت واقعیت ندارد، پس این همه تغییر و تحول که با چشم می‌بینیم چیست؟ و اگر واقعیت دارد، چطور عقل در توضیح آن دچار تناقض می‌شود؟

ارسطو و حل معمای حرکت

حالا شما جای ارسطو باشید. از یک سو، هراکلیتوس و هوادارانش فریاد می‌زنند «همه چیز در جریان است و شدن» و از سوی دیگر، پارمنیدس و زنون ثابت می‌کنند «حرکت هیچ واقعیتی ندارد». کدام یک درست است؟ آیا جهان، سکون محض است یا تغییر محض؟

ارسطو، فیلسوف بزرگ، جواب هوشمندانه‌ای داد: هر دو تا حدی درستند، اما هر دو افراط می‌کنند. او با جرأت تمام وارد این میدان شد و نظریه‌ای ارائه کرد که تا قرون وسطی و بعد از آن هم مسلط بود. ارسطو گفت:

«تغییر و حرکت واقعی است، اما برای توجیه آن نیازی نیست مانند هراکلیتوس همه چیز را نسبی و بی‌ثبات بدانیم. از سوی دیگر، درستیِ هستی و ثبات به این معنا نیست که حرکت و تغییر را باطل بدانیم. راه حل در «تفکیک دو سطح از وجود» نهفته است: وجود بالفعل و وجود بالقوه.»

انقلاب ارسطو: مفهوم قوه و فعل

برای فهم حرکت، ارسطو مفهوم «قوه (پتانسیل)» و «فعل (فعلیت)» را مطرح کرد. توضیح ساده: تخم‌مرغ، یک مرغ «بالقوه» است، اما هنوز مرغ «بالفعل» نشده است. وقتی شرایط فراهم شود، آن قوه به فعل تبدیل می‌شود و جوجه به دنیا می‌آید. این فرآیند تبدیل قوه به فعل را ارسطو «حرکت» نامید.

به این ترتیب، حرکت یعنی: تحقق تدریجی چیزی که در شیء به صورت قوه (استعداد) وجود دارد. پس دیگر حرکت به معنای صِرف جابجایی در مکان نیست. ارسطو اقسام مختلفی برای حرکت قائل شد، از جمله:

  • حرکت در مکان (جابجایی)
  • حرکت در کمیت (بزرگ و کوچک شدن)
  • حرکت در کیفیت (تغییر رنگ، دما، و…)
  • حرکت در جوهر (پیدایش و از بین رفتن – که مهم‌ترین نوع است)

مهم‌ترین نوع حرکت: کون و فساد

ارسطو پرسش مهمی مطرح کرد: وقتی یک موجود زنده می‌میرد و موجود دیگر پدید می‌آید، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا موجود اول به کلی نابود شده و موجود دوم از هیچ آمده است؟ ارسطو پاسخ می‌دهد: نه. «ماده اولیه» یا همان «هیولا» همیشه باقی است. موجود اول دارای صورت (فرم) خاصی بود که از بین رفت، اما ماده باقی ماند و صورت جدیدی به خود گرفت. به عبارت دیگر، تبدیل قوه به فعل با کمک یک «محرک» انجام می‌شود. بذر، درخت بالقوه است، اما برای تبدیل به درخت بالفعل، به خاک، آب، نور خورشید (محرک‌ها) نیاز دارد.

و اینجاست که قاعده‌ی بنیادین ارسطو خودنمایی می‌کند:

«هر حرکتی (هرگونه تبدیل قوه به فعل) بی‌نیاز از محرک نیست.»
(به زبان عربی فلسفی: کل حرکة لابد لها من محرک)

بنابراین، هر چیزی که حرکت می‌کند، چه یک توپ در حال غلتیدن و چه یک دانه در حال جوانه زدن، نیاز به محرکی دارد که آن را از حال قوه به فعل برساند. اما این محرک چیست؟ و آیا می‌توان این زنجیره را تا بی‌نهایت ادامه داد؟

از ارسطو تا ملاصدرا: سیر قاعده در فلسفه اسلامی

با ورود فلسفه یونانی به جهان اسلام و شکوفایی نهضت ترجمه، آثار ارسطو به عربی برگردانده شدند و فیلسوفان مسلمان با اشتیاق به بسط و نقد آنها پرداختند. قاعده‌ی «هر متحرکی به محرک نیاز دارد» تبدیل به یکی از محورهای اصلی اثبات وجود خدا شد.

کندی، فیلسوف عرب

یعقوب بن اسحاق کندی (حدود ۸۰۱ – ۸۷۳ میلادی)، نخستین فیلسوف مسلمان، خود مترجم آثار ارسطو بود. او به صراحت این قاعده را از ارسطو نقل کرد و در استدلال‌های خود برای اثبات «محرک اول» (که همان خدای یکتاست) از آن بهره برد. کندی نشان داد که جهان متحرک است، پس به محرکی نیاز دارد، و آن محرک باید خود نامتحرک و نامتغیر باشد.

فارابی، معلم ثانی

ابونصر فارابی (حدود ۸۷۲ – ۹۵۰ میلادی)، که به «معلم ثانی» (بعد از ارسطو) معروف است، عمق بیشتری به این قاعده بخشید. او تأکید کرد که محرک اصلی، یک «علت غایی» (هدف نهایی) است. یعنی هر حرکت‌دهنده‌ای، موجودی را به سوی کمال خود سوق می‌دهد. به همین دلیل، فلک (آسمان‌ها در نگاه قدیم) نیز به سمت معشوق و هدف خود حرکت می‌کنند. به باور فارابی، همه‌ی افلاک در عشق به یک «معشوق اول» مشترک‌اند که مشوق حرکت جوهری آنهاست.

شیخ الرئیس ابن سینا

ابوعلی سینا (۹۸۰ – ۱۰۳۷ میلادی)، بزرگ‌ترین فیلسوف مشاء در جهان اسلام، این قاعده را به نهایت دقت خود رساند. او در کتاب معروف خود «الشفاء» برهان «صدیقین» را اقامه کرد که مبتنی بر تحلیل وجود و حرکت بود. ابن سینا به وضوح نتیجه گرفت که سلسله محرک‌ها نمی‌تواند تا بی‌نهایت ادامه پیدا کند، بنابراین ناچار باید به محرکی اول برسیم که خود متحرک نیست و حرکت را به‌عنوان «غایت» (هدف) ایجاد می‌کند. به عبارت دیگر، خداوند معشوقِ عاشق‌پیشه‌ای است که همه‌ی موجودات برای تشبه به او در حرکت‌اند.

انقلاب صدرایی: حرکت جوهری

تا پیش از صدرالمتألهین شیرازی (ملاصدرا، حدود ۱۵۷۱ – ۱۶۴۰ میلادی)، فیلسوفان حرکت را فقط در چهار مقوله از مقولات عرضی (کمیت، کیفیت، مکان و وضع) می‌پذیرفتند. اما ملاصدرا، نابغه‌ی فلسفه اسلامی، دست به ابتکاری زد که واقعاً تاریخ فلسفه را دگرگون کرد: حرکت در «جوهر».

او استدلال کرد که نه تنها عوارض اشیا، بلکه خود «ذات» و «حقیقت» اشیا نیز در حال تغییر و تحول دائمی است. یک دانه، لحظه به لحظه جوهرش تغییر می‌کند تا به درخت تبدیل شود، نه فقط عوارضش. این نظریه به «حرکت جوهری» معروف است.

پیوند حرکت جوهری با قاعده‌ی محرک

حالا این سؤال مطرح می‌شود: اگر جوهر اشیا هم در حرکت باشد، آیا قاعده‌ی قدیمی «هر حرکتی محرک می‌خواهد» همچنان به همان شکل صادق است؟

ملاصدرا با ظرافت پاسخ داد:

  • در حرکات عرضی (مثل تغییر رنگ یا مکان)، نیاز به «محرک» داریم. یعنی چیزی غیر از خود شیء، باعث حرکت آن می‌شود.
  • اما در حرکت جوهری، از آنجا که خودِ وجودِ شیء به صورت مستمر بازآفرینی می‌شود، دیگر نیازی به «محرکی» جدا از وجود‌بخش نیست. آنچه لازم است، یک «جاعل وجود» یا «مفیض وجود» است که هر لحظه وجود را از نو افاضه می‌کند. پس به جای اینکه بگوییم «هر متحرکی به محرک نیاز دارد»، بهتر است بگوییم: «هر موجود متغیّر و متحرکی به جاعل وجود نیاز دارد» (کل متحرک لابد لها من جاعل).

این یعنی ملاصدرا نه تنها از قاعده هر متحرکی به محرک نیاز دارد، دفاع کرد، بلکه لایه‌ی عمیق‌تری به آن افزود: نیازمندی حرکت به محرّک، ریشه در نیازمندی ذاتی موجودات به علت وجودی‌بخش دارد.

نیم نگاهی به دیدگاه متکلمان: براهین فخررازی

فقیهان و متکلمان اسلامی نیز از این قاعده غافل نبودند. امام فخررازی (۱۱۴۹ – ۱۲۰۹ میلادی)، یکی از بزرگ‌ترین متکلمان اشعری، در آثار خود قاعده را با عنوان «لکل متحرک محرکاً غیره» (هر متحرکی محرکی غیر از خود دارد) بررسی کرده و برای اثبات آن براهینی اقامه کرده است. در اینجا به دو برهان ساده‌تر اشاره می‌شود:

برهان اول: ذاتی نبودن حرکت برای جسم

اگر حرکت، جزء ذات (ذاتیِ) جسم بود، پس تا وقتی جسم وجود دارد، باید همواره در حرکت باشد. اما ما می‌بینیم که اجسام گاهی ساکن هستند. بنابراین، حرکت برای جسم ذاتی نیست و ناچار باید از بیرون تحقق یابد؛ یعنی نیاز به محرک دارد.

برهان دوم: ناسازگاری فاعل و قابل بودن یک چیز

جسم از یک جهت «قابل» حرکت است (یعنی استعداد حرکت دارد) و از جهت دیگر اگر خودش محرک باشد، «فاعل» حرکت است. نسبتِ جسم به حرکت از آن جهت که قابل است، «امکان» (ممکن است حرکت کند یا نه) است. اما از آن جهت که فاعل است، نسبتش «وجوب» (است که اگر فاعلیت محقق شود، حتماً حرکت ایجاد می‌شود). وجوب و امکان دو حیثیت متضادند که در یک شیء واحد جمع نمی‌شوند. پس محرک و متحرک نمی‌توانند یکی باشند. بنابراین، هر متحرکی نیاز به محرکی غیر از خود دارد.

جمع‌بندی

در این نوشتار، سفری کوتاه اما عمیق از میان اندیشه‌های فیلسوفان بزرگ داشتیم. از رودخانه‌ی متلاطم هراکلیتوس و کوهِ ساکن پارمنیدس گذشتیم، به معمای لاک‌پشت و آخیلس خندیدیم، و سپس دیدیم که چگونه ارسطو با نبوغ خود، حرکت را به‌عنوان «تحقق قوه به فعل» تعریف کرد و قانون «هر متحرکی به محرک نیاز دارد» را بنیاد نهاد.

سپس این قاعده در جهان اسلام بالنده شد و فیلسوفانی بزرگ چون کندی، فارابی و ابن سینا از آن برای اثبات محرک اول بهره بردند. در نهایت، ملاصدرا با نظریه‌ی «حرکت جوهری» آن را متحول کرد و نشان داد که نیازمندی حرکت به محرک، در نهایت به نیازمندی موجودات به «خالق وجود» بازمی‌گردد. حتی متکلمانی مثل فخررازی با براهین عقلی خود بر استواری این قاعده افزودند.

پاسخ به پرسش اولیه («آیا جهان به خودی خود حرکت می‌کند؟») از نگاه این فیلسوفان منفی است. جهان، هرچند سراسر حرکت و جوشش است، اما این حرکت بی‌سبب نیست. همگی به نوعی «محرک اول» اشاره دارند؛ موجودی که خود بی‌حرکت است و حرکت را به‌عنوان علت غایی (هدف) به جهان هدیه می‌دهد. البته که تفسیر از ماهیت این محرک (خدا، عقل فعال، عشق کیهانی یا چیز دیگر) میان مکاتب مختلف متفاوت است، اما اصل نیازمندی هر متحرکی به محرک نیاز دارد، ارکان استواری در تاریخ فلسفه دارد.

سخن پایانی

این مقاله تنها گوشه‌ای از بحث بی‌پایان فلسفه درباره حرکت و محرّک در قالب قاعده «هر متحرکی به محرک نیاز دارد» بود. اگر به دنبال درک عمیق‌تری از این مفاهیم هستید، مطالعۀ آثار اصلی ارسطو (به ویژه کتاب «فیزیک»)، نوشته‌های ابن سینا و آثار ملاصدرا (مانند «اسفار اربعه») را به شما پیشنهاد می‌کنیم. فلسفه، سفر به سرزمینی است که هر قدم آن، پرسش تازه‌ای به ارمغان می‌آورد. و شاید هیچ پرسشی به اندازه «چرا چیزی حرکت می‌کند؟» به هستی ما گره نخورده باشد.


منبع: کتاب قواعد کلی فلسفه در فلسفه اسلامی نوشته استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی

4.2/5 - (5 امتیاز)

نظرات