1 بهمن 1392

هر دارنده ماهیت معلول است

قاعده «هر چیزی که ماهیت دارد، معلول است» یکی از بنیادی‌ترین اصول فلسفه اسلامی برای اثبات نیازمندی جهان به علت است. در این مقاله، با بیانی ساده و گام‌به‌گام، برهان حکیم هیدجی را بررسی می‌کنیم که نشان می‌دهد موجود بودن هر ماهیتی از بیرون ذات آن است و ناگزیر به علتی نیاز دارد. اگر می‌خواهید بدانید چگونه از این قاعده به وجود خدا می‌رسیم، این نوشتار را از دست ندهید.

قاعده «هر دارنده ماهیت معلول است» چه می‌گوید؟

اگر تا به حال به این پرسش فکر کرده‌اید که چرا هر چیزی در این جهان نیازمند علت است، یا اینکه چرا فیلسوفان بر این باورند که هیچ چیزی بدون سبب به وجود نمی‌آید، در این مقاله با یکی از قواعد بنیادین فلسفه آشنا خواهید شد. این قاعده که با عبارت «کلُّ ذی ماهیةٍ معلولٌ» یعنی «هر دارنده ماهیت معلول است» شناخته می‌شود، نقش مهمی در اثبات وجود خدا و نیز تبیین نحوه وجود اشیاء دارد.

هر موجودی که «ماهیت» داشته باشد (یعنی چیستی و حقیقت خاصی که او را از دیگر اشیاء متمایز می‌کند)، نمی‌تواند به خودی خود وجود داشته باشد؛ بلکه باید از سوی موجود دیگری به وجود آمده باشد. به چنین موجودی «معلول» می‌گویند. این قاعده سنگ بنای بسیاری از براهین خداشناسی در فلسفه به شمار می‌رود. اما اجازه دهید پیش از هر چیز، معنای دقیق «ماهیت» را روشن کنیم.

ماهیت چیست؟ 

«ماهیت» به آن چیزی گفته می‌شود که در «پاسخ به پرسش از چیستی» می‌آید. برای نمونه، وقتی می‌گوییم «انسان چیست؟»، «درخت چیست؟»، «سنگ چیست؟» یا «اسب چیست؟»، هر یک ماهیت (اوصاف منحصر به فرد و غیرقابل انفکاک از ذاتشان) دارند که آنها را از دیگری جدا می‌کند. ماهیت انسان با ماهیت سنگ متفاوت است. در واقع، ماهیت، حد و مرز یک شیء را مشخص می‌کند.

حال، یک پرسش اساسی در فلسفه این است: آیا همین ماهیت‌ها خودبه‌خود وجود دارند؟ آیا «انسان بودن» به تنهایی معنای «وجود داشتن» را هم به همراه دارد؟ فیلسوفان مسلمان می‌گویند: خیر. ماهیت یک شیء، هیچ‌گونه وجودی را تضمین نمی‌کند. بلکه ماهیتها «نسبت به وجود و عدم، یکسان» هستند. یعنی ذاتاً نه موجودند و نه معدوم؛ بلکه برای اینکه موجود شوند، نیاز دارند که وجودی از بیرون به آنها عطا شود. این «عطاکننده وجود» را «علت» می‌نامیم.

اما این مطلب نیاز به برهان دارد. فیلسوفان صرفاً ادعا نمی‌کنند، بلکه استدلال می‌آورند.

پیشینه قاعده در آثار فیلسوفان

یکی از فیلسوفانی که به قاعده «هر دارنده ماهیت معلول است» اشاره کرده، بهمنیار (از شاگردان بوعلی سینا) در کتاب «التحصیل» است. او در ضمن بحثی درباره حرکت، از این قاعده نام می‌برد، ولی چون در مقام اثبات آن نبوده، استدلال مستقیمی برایش نمی‌آورد. بهمنیار به طور خلاصه می‌گوید: برای حوادث (چیزهایی که دیروز نبودند و امروز پیدا شده‌اند) ماهیت‌هایی ثابت شده است. سپس اثبات می‌شود که هر چیزی که ماهیت دارد، معلول است و در نهایت از این راه وجود «واجب‌الوجود بالذات» یعنی خدایی که نیازمند علت نیست، ثابت می‌گردد.

اما فیلسوف دیگری به نام حکیم هیدجی (صاحب تعلیقه بر شرح منظومه سبزواری) در رساله‌ای کوتاه، به جمع‌آوری تعدادی از قواعد کلی فلسفه پرداخته و در مورد قاعده «هر دارنده ماهیت معلول است»، فقط به نام‌بردن بسنده نکرده، بلکه برای نخستین بار برهانی روشن و گام‌به‌گام اقامه کرده است. این برهان را در بخش بعدی با جزئیات کامل و به زبانی ساده بازگو می‌کنیم.


برهان حکیم هیدجی برای اثبات قاعده (گام‌به‌گام)

برهان حکیم هیدجی مبتنی بر یک دقت زبانی و فلسفی است. او می‌گوید لفظ «موجود» در دو معنا به کار می‌رود. توجه کنید:

گام اول: دو کاربرد متفاوت برای واژه «موجود»

  • کاربرد اول: گاهی «موجود» را همراه با یک «چیز» به کار می‌بریم. مثلاً می‌گوییم «الف موجود است» یا «ب موجود است». در این کاربرد، «موجود» صفتی است که برای یک چیز (الف یا ب) اثبات می‌شود. یعنی نخست «الف» و «ب» را در نظر داریم، سپس می‌گوییم که آنها «موجود» هستند.
  • کاربرد دوم: گاهی «موجود» را بدون هیچ اضافه‌ای به کار می‌بریم و منظور ما «موجودِ صِرف» است؛ یعنی صرفِ هستی، بدون اینکه این هستی به چیز خاصی نسبت داده شود. مانند اینکه بگوییم «وجود» یا «هستی» محض.

گام دوم: تفاوت مفهومی میان «موجودِ صِرف» و «چیز موجود»

اگر دقت کنیم، مفهوم «موجود» در کاربرد دوم (یعنی وجود صِرف) با مفهوم «الف» یا «ب» در کاربرد اول تفاوت کامل دارد. «الف» یک چیز خاص است (مثلاً انسان یا سنگ)، اما «موجودِ صِرف» هیچ چیز خاصی جز هستی محض نیست.

حکیم هیدجی نتیجه می‌گیرد که مفهوم «موجودِ صِرف» نه عین مفهوم «الف» است و نه جزء آن. چرا که اگر جزء «الف» بود، آنگاه هر «الف»ای ذاتاً و بدون هیچ نیاز دیگری «موجود» می‌بود، در حالی که می‌بینیم چنین نیست.

گام سوم: نتیجه اولیه – موجود بودن الف، خارج از ذات آن است

از این رو، حکیم هیدجی می‌گوید: «الف» در حد ذات خودش موجود نیستند. یعنی ذاتی که «الف» دارد، اگر به خودی خود رها شود، هیچ وجودی در آن نیست. هرگاه می‌بینیم «الف» در عالم خارج وجود دارد، این «موجود بودن» از بیرون ذات به آن رسیده است. در اصطلاح فلسفی می‌گوییم: «وجود برای الف، عَرَضی است»؛ یعنی یک ویژگی خارج از ذات است که به الف اضافه شده است.

گام چهارم: مقدمه کلیدی – هر موجود عَرَضی نیازمند علت است

اینک یک قاعده فلسفی دیگر را هم به کار می‌گیریم: هر چیزی که «عَرَض» باشد (یعنی از ذات یک شیء نباشد و به آن اضافه شده باشد)، معلول است و به علتی نیاز دارد. زیرا موجود عَرَضی نمی‌تواند خودبه‌خود برپا بماند. به بیان دیگر، وجود عَرَضی، یک وجود وابسته و ناقص است.

گام پنجم: نتیجه نهایی – هر ذی‌ماهیتی معلول است

حال، این نتیجه را کنار هم می‌چینیم:

  1. هر «الف» (یعنی هر چیزی که ماهیت دارد) ذاتاً موجود نیست.
  2. موجود بودن آن، عرضی و از بیرون است.
  3. هر امر عَرَضی نیازمند علت است.
  4. بنابراین، هر چیزی که ماهیت دارد (کلُّ ذی ماهیة) معلول است (معلولٌ)؛ یعنی وجودش وابسته به علتی بیرون از ذات خویش است.

این همان قاعده معروف فلسفی است.

متن اصلی سخن حکیم هیدجی به عربی و ترجمه روان آن

برای آشنایی بیشتر، عبارت اصلی حکیم هیدجی را از کتاب «تعلیقه بر شرح منظومه سبزواری» همراه با ترجمه روان آن در اینجا می‌آوریم:

متن عربی:

«کلُّ ذی ماهیةٍ معلولٌ، لأنَّ الموجود قد یکون شیئاً موجوداً، کالألف موجودٌ أو الباء موجودٌ. و قد یکون موجوداً بحتاً لا أنَّه شیءٌ موجودٌ. فمفهوم الموجود لها لم یکن عین مفهوم الألف و لا جزئه. فلم یکن الألف فی حدِّ ذاته موجوداً. و قد تقرّر أنّ کلَّ عَرَضٍ معلولٌ ناقصٌ، إذ المعلول لایمکن أن یساوی علَّته فی رتبة الوجود و إلّا لم یکن أحدهما أولی بالعلّیة من الآخر. و کلُّ ما کانت الوسائط بینه و بین العلّة الأولی أکثر فهو أنقص، و کلُّ ما هو أقرب منها فهو أکمل».

ترجمه روان:

«هر چیزی که ماهیت دارد، معلول است. زیرا گاهی «موجود» به معنای «چیزی که موجود است» به کار می‌رود؛ مانند اینکه بگوییم «الف موجود است» یا «ب موجود است». و گاهی «موجود» به معنای «وجود صِرف» به کار می‌رود، نه اینکه «چیزی موجود باشد». بنابراین مفهوم «موجود» در معنای دوم، نه عین مفهوم «الف» است و نه جزء آن. در نتیجه «الف» در ذات خود موجود نیست. و نیز ثابت شده است که هر امر عَرَضی معلولی ناقص است؛ زیرا معلول نمی‌تواند در مرتبه وجود با علت خود برابر باشد، وگرنه هیچ‌یک بر دیگری در علت بودن اولویت نداشت. و هر چیزی که واسطه‌های بیشتری تا علت اول (خدا) داشته باشد، ناقص‌تر است، و هر چیزی به او نزدیک‌تر باشد، کامل‌تر است».

توضیح تکمیلی در مورد «نقص و کمال» در این برهان

حکیم هیدجی در پایان عبارت خود اشاره جالبی دارد: معلول همواره از علت خود «ناقص‌تر» است. نه به این معنا که حتماً کوچک‌تر یا ضعیف‌تر است، بلکه به این معنا که از لحاظ «مرتبه وجودی» درجه پایین‌تری دارد. هر چه یک موجود به «علت اولی» (که همان خدای بی‌نیاز است) نزدیک‌تر باشد، وجودش کامل‌تر و شدیدتر است، و هر چه فاصله بیشتری داشته باشد، وجودش ضعیف‌تر و ناقص‌تر.

این مطلب به درک بهتر رابطه علت و معلول کمک می‌کند. علت، وجود را به معلول می‌بخشد، اما معلول هرگز نمی‌تواند به اندازه علت وجود داشته باشد، در غیر این صورت دیگر نیازی به علت نداشت. پس سلسله علت و معلول همیشه نزولی است از کامل به ناقص.

نتیجه‌گیری و اهمیت قاعده در زندگی فکری

اکنون که با قاعده «کلُّ ذی ماهیةٍ معلولٌ» آشنا شدید، شاید بتوانید اهمیت آن را در درک جهان بهتر دریابید. این قاعده به ما می‌گوید:

  1. هیچ چیزی که ماهیت دارد (یعنی هیچ موجود محدودی) نمی‌تواند علت وجود خود باشد.
  2. پس جهان طبیعت که سرشار از اشیاء دارای ماهیت است، نمی‌تواند خودبه‌خود به وجود آمده باشد.
  3. بنابراین باید به موجودی برسیم که ماهیت ندارد و ذاتاً موجود است؛ یعنی «وجود محض» و «واجب الوجود بالذات» که همان خدای بی‌نیاز است.

این قاعده همچنین به ما می‌آموزد که نباید هیچ پدیده‌ای را بی‌علت پنداشت، مگر آن موجودی که خود عین هستی است. پس هر تحلیلی از جهان طبیعت باید در جستجوی علت‌ها باشد.

منابع برای مطالعه بیشتر:

  • بهمنیار، التحصیل، ص ۴۵۰
  • حکیم هیدجی، تعلیقه بر شرح منظومه سبزواری، ص ۴۲۹

منبع: کتاب قواعد کلی فلسفه در فلسفه اسلامی؛ نوشته استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی

4.2/5 - (4 امتیاز)

نظرات