23 بهمن 1396

تجلی کلی الهی از حیث عام بودن، ظهور معینی ندارد

در این مقاله، با زبانی ساده و روان به معرفی قاعده عمیق «تجلی کلی الهی» از نظر صدرالدین قونوی می‌پردازیم. یاد می‌گیریم که چرا فیض فراگیر وجود خداوند نمی‌تواند در هیچ ظهور خاص و محدودی محصور شود، اما ما انسان‌ها همیشه آن را از طریق قالب‌های گوناگون جهان مشاهده می‌کنیم. اگر به دنبال درکی تازه از نسبت خدا و جهان هستید، این نوشتار شما را با یکی از ظریف‌ترین مفاهیم عرفان اسلامی آشنا می‌کند.

مقدمه

همه ما گاهی با نوری سروکار داشته‌ایم که از پشت شیشه‌های رنگی به داخل اتاق می‌تابد. آن نور، خودش یک چیز ساده و یکدست است، اما وقتی از میان شیشه‌های آبی، قرمز و زرد عبور می‌کند، به صورت لکه‌های رنگی متفاوت ظاهر می‌شود. حال تصور کنید کسی که برای اولین بار این صحنه را می‌بیند، فکر کند نور حقیقتاً همان لکه‌های رنگی است. شاید تعجب کنید اگر بدانید بحث بسیار عمیقی در عرفان اسلامی درباره اتفاقی مشابه وجود دارد؛ با این تفاوت که موضوع آن، نور وجود خداست و شیشه‌های رنگی، همه جهان هستی هستند. در این مقاله، می‌خواهیم یکی از ظریف‌ترین و در عین حال دشوارفهم‌ترین قواعد عرفانی را با زبانی ساده و قابل فهم بررسی کنیم. قاعده‌ای که حتی عارفان بزرگ برای توضیح آن، از مثال‌ها و برهان‌های عقلی استفاده کرده‌اند. این قاعده که به «تجلی کلی الهی از حیث عام بودن» معروف است را برای اولین بار، عارف و حکیم بلندآوازه‌ی قرن هفتم هجری، صدرالدین قونوی، در آثار گرانبهای خود مطرح کرده است.

چرا درک این قاعده دشوار است؟

قبل از هر چیز، باید بپذیریم که قاعده «تجلی کلی الهی از حیث عام بودن، ظهور معینی ندارد» شباهتی به قواعد فیزیک یا ریاضیات ندارد. شما نمی‌توانید با چند فرمول یا آزمایشگاه، آن را اثبات کنید. چراکه این قاعده بر پایهٔ یک سلسله اصول بنیادین در جهان‌بینی عرفانی بنا شده است. اگر کسی با این اصول موافق نباشد، هرگز نمی‌تواند درستی قاعده را بپذیرد. به عبارت دیگر، این قاعده برای کسی معنا پیدا می‌کند که چارچوب فکری عرفان نظری را بپذیرد.

دو اصل اساسی عرفانی برای شروع

بیایید با دو اصل ساده که قلب این جهان‌بینی را تشکیل می‌دهند، آشنا شویم:

  1. اصل اول: خداوند، نورِ آسمان‌ها و زمین است
    در عرفان اسلامی، همهٔ آنچه می‌بینیم – از یک دانهٔ شن گرفته تا کهکشان‌های دوردست – چیزی جز «صورت» یا جلوگاه‌های تجلی اسما و صفات الهی نیستند. یعنی خداوند متعال با اسماء خود (مانند رحمان، رحیم، خالق، رازق) در جهان جلوه‌گر می‌شود و هر موجودی، نشانه و جلوه‌گاه یکی از آن صفات است. همان‌طور که در قرآن مجید می‌فرماید: «الله نور السموات و الأرض»؛ خداوند، نور آسمان‌ها و زمین است.
  2. اصل دوم: هر چیزی یک پوست و یک مغز دارد
    اصل دومی که باید بدانیم، این است که در نگاه عرفانی، هر پدیده‌ای در جهان دو جنبه دارد:

    • باطن (روح و معنا): آن حقیقتی که از عالم معنا برخاسته و به خداوند مرتبط است. باطن هر چیز به اسم «یا باطن» حق تعلق دارد.
    • ظاهر (صورت و قالب): آن چیزی که ما با چشم سر می‌بینیم، اندازه، رنگ، وزن و شکل آن. این جنبهٔ ظاهری به اسم «یا ظاهر» حق منسوب است.

بنابراین، خداوند هم «ظاهر» است (چون همه صور از اوست) و هم «باطن» (چون معانی و حقایق نیز به او بازمی‌گردد). حالا که با این دو اصل آشنا شدیم، می‌توانیم قدم به دنیای قاعده «تجلی کلی الهی از حیث عام بودن، ظهور معینی ندارد» بگذاریم.

توضیح «تجلی کلی الهی از حیث عام بودن، ظهور معینی ندارد»

قونوی در کتاب ارزشمند خود، «نصوص»، چنین می‌گوید:

«کُلّ ما هُو سبب فی وجود کَثرة أو کثیر فإنّه مِن حیثُ هُو کذلک لایُمکِن أن یتعیّن بِظُهور و لا بیدو لناظر الّا فی منظور»

ترجمهٔ سادهٔ این عبارت پرمعنا چنین است:
«هر چیزی که سبب پیدایش کثرت یا موجودِ کثیر است، از آن جهت که چنین سببی است، نمی‌تواند با یک ظهور معین تعیّن پیدا کند و برای بیننده، پدیدار نمی‌شود مگر در درون یک «منظور» (یک جسم یا پدیده‌ی خاص).»

شاید جملهٔ آخر این عبارت کمی گنگ به نظر برسد. اجازه دهید با یک مثال ساده، آن را روشن کنیم.

یک مثال ملموس: علت و معلول

فرض کنید شما به عنوان «علت»، یک لامپ بزرگ و قوی در وسط یک اتاق گرد روشن کرده‌اید. نور لامپ به همه جای اتاق می‌تابد. اکنون یک توپ بزرگ و کاملاً سفید (معلول) در وسط اتاق قرار دارد. نور، توپ را روشن می‌کند و شما می‌گویید «نور لامپ، سبب روشنایی توپ است». آیا معنای این جمله این است که نور لامپ، فقط و فقط برای روشن کردن همین توپ خاص به کار می‌رود؟ خیر. نور لامپ یک منبع کلی است که می‌تواند هزاران شیء دیگر را هم روشن کند. اما شما این کلیت را فقط از طریق یک شیء خاص (همان «منظور») مشاهده می‌کنید.

در عالم عرفان نیز، «تجلی کلی الهی» – یعنی آن فیض عام و فراگیر وجود که از جانب حق بر همه چیز می‌بارد – مانند همان نور لامپ است. این فیض نمی‌تواند خودش را منحصراً در یک شکل و قالب خاص نشان دهد، چراکه این کار، معنای «کلی بودن» را نقض می‌کند. با این حال، ما هیچ‌گاه این تجلی عام را «به تنهایی» نمی‌بینیم؛ بلکه همیشه آن را از طریق یک موجود خاص (یک انسان، یک درخت، یک ستاره) مشاهده می‌کنیم.

اختلافی جزئی در کلمات، اما یک معنا

جالب اینجاست که صدرالدین قونوی در کتاب دیگر خود، یعنی «مفتاح الغیب» (که گاهی با نام «مفتاح الانس» از آن یاد می‌شود)، این قاعده را با اندکی تفاوت نقل می‌کند. در آن نسخه، به جای عبارت «و لا یبدو لناظر إلا فی منظور» (و برای بیننده پدیدار نمی‌شود مگر در درون یک منظور)، عبارت «و لا یتمیّز لناظر فی منظور» (و برای بیننده متمایز و جدا نمی‌شود مگر در درون یک منظور) آمده است.

آیا این دو عبارت معنای متفاوتی دارند؟ برخی از شارحان، مانند میرزا هاشم اشکوری (از عارفان بزرگ قرن سیزدهم و چهاردهم هجری) کوشش بسیار کرده‌اند که بگویند تفاوتی بین این دو عبارت نیست و هر دو به یک معنا اشاره دارند. اما برای یک خوانندهٔ دقیق، این تلاش خالی از یک نوع تکلف نیست. به نظر می‌رسد عبارت «لا یتمیّز» (متمایز نمی‌شود) دقیق‌تر است، زیرا اشاره دارد که این تجلی کلی اساساً به خودی خود قابل تشخیص و تمایز از دیگر چیزها نیست، مگر آنکه در قالب یک پدیدهٔ خاص ظهور یابد.

به هر حال، این اختلاف لفظی، آسیبی به اصل قاعده وارد نمی‌کند و هر دو عبارت، بر یک حقیقت مشترک تأکید دارند: «کلیِ محض، هرگز در جزئی محصور نمی‌شود.»

یک مثال فلسفی برای روشن شدن قضیه

برای فهم عمیق‌تر قاعده، بیایید کمی از مثال فیزیکی نور فراتر رویم و مثال فلسفی‌تری بزنیم. فرض کنید «مفهوم کلی انسان» را در نظر دارید. این مفهوم یک معنای عام و انتزاعی است. از خود بپرسید: آیا مفهوم کلی «انسانیت» هیچ ویژگی خاصی دارد؟ مثلاً قد آن ۱۷۰ سانتی‌متر است؟ رنگ پوستش سفید است یا سیاه؟ موهایش مجعد است یا صاف؟ قطعاً پاسخ منفی است.

مفهوم کلی انسان، از آن جهت که کلی است، هیچ یک از تعیّنات و ویژگی‌های افراد جزئی را ندارد. اما آیا ما می‌توانیم این مفهوم را «در عالم خارج» ببینیم؟ خیر. شما هرگز «انسانیتِ صِرف» را نمی‌بینید. شما همیشه یک انسان خاص را می‌بینید: زید (که قدش بلند است)، یا عمر (که موهایش سیاه است) و غیره.

قونوی و پیروانش می‌گویند: «تجلی کلی الهی» دقیقاً مانند همین مفهوم کلی انسان است. از آن جهت که کلی و عام است، نمی‌تواند هیچ تعیّن و ظهور خاصی داشته باشد. اما همین تجلی در عالم خارج، هرگز بدون قالب و صورت (یعنی بدون یک «منظور» خاص) دیده نمی‌شود.

میرزا هاشم اشکوری در شرح خود بر «نصوص» تعبیر جالبی دارد. او می‌گوید:

هنگامی که حقیقت به طور اطلاق و عموم اعتبار گردد، همه مظاهر نسبت به آن، به منزلهٔ اجزای حد هستند نسبت به محدود. همان طور که در منطق، مادام که همهٔ اجزای یک چیز (حد) شناخته نشود، خود آن چیز (محدود) شناخته نمی‌شود، در مورد حقیقت مطلق هم چنین است.

اما مشکل بزرگ اینجاست: ما هرگز نمی‌توانیم «همهٔ مظاهر» یک حقیقت را بشناسیم، چون آنها غیرمتناهی هستند. در نتیجه، هرگز نمی‌توانیم به شناخت کامل خود آن حقیقت کلی نائل شویم. این، یعنی حقیقت مطلق، همواره برای ما تا حدی در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند.

برهانِ اثباتِ قاعده 

عارفان برای اثبات قاعده «تجلی کلی الهی از حیث عام بودن، ظهور معینی ندارد»  صرفاً به مثال‌های ساده بسنده نکرده‌اند، بلکه برهانی عقلی بر آن اقامه کرده‌اند. این برهان که توسط شارح بزرگ «مفتاح الانس»، حمزه فناری، به زیبایی تقریر شده است، به شرح زیر است:

  1. فرض کنیم «تجلی کلی الهی که سبب پیدایش کثرت و جهان است» مثل همهٔ کلیات، هیچ تعیّن خاصی ندارد.
  2. حال، برعکس فرض می‌کنیم: بگوییم این تجلی کلی، به یک ظهور معیّن و خاص (مثلاً ظهور در شکل یک فرشته یا یک انسان کامل) متعیّن و محدود شده باشد.
  3. اگر این ظهور خاص، لازمهٔ آن سبب کلی باشد (یعنی جزء جداناشدنی و ذاتی آن شود)، آنگاه هر تعیّن دیگری با این ظهور خاص منافات خواهد داشت. یعنی دیگر آن سبب نمی‌تواند در شکل دیگری از مظاهر، تجلی کند.
  4. اما این خلاف معنای «سبب کلی بودن» است. چیزی که علت همه کثرات است، نمی‌تواند خودش در یک کثرت خاص محصور شده و از بقیه کثرات بی‌نصیب باشد.
  5. در منطق می‌گوییم «هر چیزی که با لازمهٔ یک چیز منافات داشته باشد، با خود آن چیز نیز منافات دارد». پس اگر «ظهور خاص» لازمهٔ آن سبب کلی باشد و «ظهور دیگر» با آن منافات داشته باشد، آن ظهور دیگر با خود سبب کلی نیز منافات خواهد داشت. در حالی که سبب کلی باید با همه ظهورات سازگار باشد.
  6. بنابراین فرض اول باطل است و نتیجه می‌گیریم که هیچ ظهور خاصی نمی‌تواند لازمه و جزو ذات یک سبب کلی باشد.

فناری در «مفتاح الانس» (صفحه ۳۴) این برهان را چنین خلاصه می‌کند:

همان طور که حقیقت انسانیت از آن جهت که نسبتش کلی و عام است، اقتضای تعیّن «زید» یا «عمرو» را ندارد (چرا که اعتبار شراکت و کلیت، با اعتبار عدم شراکت و تعیّن، قابل جمع نیست)، حقیقت الحقایق نیز از آن جهت که سبب عام است، با هرگونه تعیّن و ظهور خاص، منافات دارد.

به عبارت ساده‌تر، «کلی بودن» و «جزئیِ معیّن بودن» دو صفت نیستند که بتوانند در یک چیز جمع شوند. این دو، مانند روشنایی و تاریکی، یکدیگر را نفی می‌کنند. این همان معنایی است که در منطق از آن با عبارت «هذا خلف» (این، تناقض و خلف است) یاد می‌شود.

جمع‌بندی: تفسیری نو از رابطه خدا و جهان

با توضیحاتی که داده شد، حال می‌توانیم معنای نهایی قاعده را به زبانی ساده بازگو کنیم:

«خداوند متعال به عنوان حقیقتی که مبدأ و منشأ همه کثرات و موجودات عالم است، از آن جهت که این فیض وجودیِ او عام و فراگیر است، نمی‌تواند خود را در هیچ یک از مظاهر و صور خاص جهان منحصر کند. با این حال، ما انسان‌ها هرگز به آن فیض عام دسترسی مستقیم نداریم و همیشه آن را در قالب یکی از همین مظاهر خاص (اشخاص، اشیاء، حوادث) تجربه می‌کنیم.»

این قاعده، در واقع یک هشدار اساسی به همه جویندگان حقیقت است: مراقب باشید که «ظهور خاص» یک حقیقت را با «خود حقیقت» اشتباه نگیرید. هر چقدر هم که یک انسان، یک کتاب یا یک تجربهٔ عرفانی والا باشد، همچنان یک «منظور» و یک قالب محدود است که نوری نامحدود در درون آن می‌تابد. نباید آن قالب را با خود نور یکی دانست.

از سوی دیگر، این قاعده ما را از ناامیدی نیز نجات می‌دهد. اگرچه هرگز نمی‌توانیم خودِ آن تجلی کلی را درک کنیم، اما از طریق هزاران هزار منظور، می‌توانیم glimpses یا نگاه‌هایی به آن بیندازیم. هر گوشه از جهان، شیشه‌ای رنگی است که پشت آن، همان نور واحد می‌درخشد.

چرا این قاعده برای زندگی امروز ما مهم است؟

شاید در نگاه اول، بحث از قاعده «تجلی کلی الهی از حیث عام بودن، ظهور معینی ندارد» بسیار انتزاعی و دور از زندگی روزمره به نظر برسد. اما تعمق در آن، می‌تواند تأثیر عمیقی بر نگرش ما به جهان، انسان‌ها و حتی مشکلاتمان بگذارد.

  1. تساهل و مدارای فکری: وقتی بدانیم هیچ مذهب، فرهنگ، شخص یا ایده‌ای نمی‌تواند داعیهٔ انحصار حقیقت مطلق داشته باشد (زیرا حقیقت مطلق، کلی و تعیّن‌ناپذیر است)، در برابر دیگران متواضع‌تر خواهیم شد.
  2. رفع تعصبات: اگر هر «منظور» و قالبی را صرفاً یک پنجره بر حقیقت واحد بدانیم، از جانبداری افراطی از یک پنجره به قیمت نابودی پنجره‌های دیگر دست برمی‌داریم.
  3. امید و کمال‌جویی: این قاعده به ما می‌گوید که اگرچه هرگز به کمال مطلق نمی‌رسیم، اما از طریق بی‌شمار مظهر می‌توانیم به آن نزدیک شویم. هر قدم در مسیر شناخت یکی از مظاهر نور خدا، یکی از ابعاد آن حقیقت نامتناهی را بر ما روشن‌تر می‌کند.

در پایان، ذکر این نکته ضروری است که شارحان بزرگ این قاعده (مانند حمزه فناری) پس از تقریر آن، به اشکالاتی نیز پاسخ داده‌اند که عمدتاً به مباحث دقیق منطقی دربارهٔ «کلی طبیعی» و «کلی عقلی» مربوط می‌شود. بررسی این اشکالات و پاسخ‌ها به دلیل تخصصی و مفصل بودن، از حوصلهٔ این نوشتار خارج است، اما مشتاقان می‌توانند با مراجعه به منابع اصلی مانند کتاب «مفتاح الانس» و شرحهای آن، به عمق بیشتری از این بحث شگفت‌انگیز دست یابند.

پاورقی‌ها

  1. تعلیقه بر نصوص (ضمیمه تمهیدالقواعد، ابن ترکه) ص ۱۹۱
  2. مفتاح الانس. ص ۳۴

منبع: کتاب قواعد کلی فلسفه در فلسفه اسلامی؛ نوشته استاد دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی

5/5 - (3 امتیاز)

نظرات