21 آبان 1396

مغالطه چیست؟

مغالطه، استدلالی است معیوب ولی با لباسِ درستی به تن. تاریخ آن به سوفسطایی‌های یونان باستان می‌رسد که برای نخستین بار نشان دادند انسان می‌تواند هر چیزی را درست یا نادرست جلوه بدهد. از دل مبارزه با همین سفسطه‌ها بود که ارسطو علم منطق را زایید. امروز هم، چه در قالب استدلال‌های مغلطه‌آمیز، چه تفکر مغلطه‌آمیز، چه تاکتیک‌های عمدی برای فریب دیگران، مغالطه‌ها همه‌جای زندگی ما هستند.

مغالطه چیست

مغالطه چیست؟ سفری به جهان خطاهای بامزه و خطرناکِ فکر کردن

حتماً برای شما هم پیش آمده که در یک بحث دوستانه، ناگهان حس کنید حرف طرف مقابل «یک چیزش مشکل دارد»؛ درست به نظر می‌رسد، اما ته‌دلتان می‌گویید اشتباه است. یا گاهی خودتان استدلالی می‌کنید که به نظرتان محکم می‌آید، اما کسی آن را رد می‌کند و شما حسابی گیج می‌شوید. اینجا پای «مغالطه» به میان می‌آید. مغالطه یعنی همان خطایی در استدلال که صورتِ درست و فریبنده‌ای دارد؛ طوری که اگر دقت نکنید، آن را با استدلال واقعی اشتباه می‌گیرید. در این مقاله به «مغالطه چیست» می‌پردازیم.

ریشه‌ی تاریخی: سوفسطایی‌ها چه کسانی بودند؟

داستان مغالطه به بیش از دو هزار و پانصد سال پیش، به یونان باستان بازمی‌گردد. در نیمه‌ی دوم قرن پنجم پیش از میلاد، گروهی از آموزگاران دوره‌گرد به نام «سوفسطایی» (Sophist) پا به عرصه گذاشتند. واژه‌ی «سوفیست» در آن زمان هنوز بار منفی نداشت؛ در یونانی به معنای «حکیم» و «دانشور» بود. این‌ها معلمانی بودند که به مردم، به ویژه جوانان، فنونی می‌آموختند که در زندگی عملی به کار می‌آمد.

اما چه چیزهایی یاد می‌دادند؟ مهم‌تر از همه: سخن‌وری و فن خطابه. چرا؟ چون در دادگاه‌های آتن باستان، خبری از وکیل مدافع حرفه‌ای نبود. خودِ شاکی یا متهم باید پای صحبت می‌ایستاد و قاضی را قانع می‌کرد. هرکسی می‌توانست سخنرانی‌اش را خودش اجرا کند، اما برای نوشتنِ متنِ آن، یا یادگیری فنونِ پیروزی در دادگاه، باید یک سوفسطایی را استخدام می‌کرد. آن‌ها در قبال دریافت پول، هنرِ اقناع، چرب‌زبانی، و مهم‌تر از همه، «درست نشان دادنِ هر ادعایی» را می‌آموختند.

به تدریج، برخی از سوفسطایی‌ها به این نتیجه رسیدند که «حقیقت» چیزی جز آنچه انسان می‌خواهد نیست. اگر حریف خوب صحبت کند و از لغزش‌های فکریِ شما سوءاستفاده کند، می‌تواند باطل را در قالب حق، و حق را در قالب باطل عرضه کند. همین طرز فکر بود که بعدها واژه‌ی «سفسطه» را به «فریبکاریِ فکری» گره زد. اما نکته‌ی جالب اینجاست: مبارزه با همین سوفسطایی‌ها بود که باعث شد علم منطق متولد شود.

هدف از شناخت مغالطه، بردنِ همیشه در بحث نیست. هدف، دور شدن از فریب و نزدیک شدن به حقیقت است؛ هر چند حقیقت گاهی تلخ باشد. ذهنی که در برابر مغالطه واکسینه شده، ذهنی آزادتر و مستقل‌تر است.

سقراط و ارسطو: شکارچیانِ خطا

در آن سوی میدان، فیلسوفان بزرگ یونانی مانند سقراط (۴۶۹ – ۳۹۹ پیش از میلاد) و ارسطو (۳۸۴ – ۳۲۲ پیش از میلاد) به جنگ با سوفسطایی‌ها برخاستند. آن‌ها دریافتند که اگر قوانین درست فکر کردن تدوین نشود، هرج‌ومرجِ معرفتی و اخلاقی پیش می‌آید. ارسطو در این مسیر گام نهایی را برداشت: او دانش «منطق» را برای نخستین بار به طور نظام‌مند تدوین کرد. هدف اصلی منطق از همان ابتدا، مصون‌سازی ذهن از خطا در تفکر بود.

در تعریف معروفی که در کتاب‌های قدیم منطق می‌خوانیم: «المنطق آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ فی الفکر»؛ یعنی منطق ابزاری علمی است که به کارگیری درستِ آن، ذهن انسان را از خطا در اندیشه حفظ می‌کند. پس مغالطه، همان «بیماری»ای است که منطق به عنوان «واکسن» آن طراحی شده.

مغالطه چیست ؟؛ ساده و روان

اگر بخواهیم خیلی ساده بگوییم: مغالطه استدلالی است که به ظاهر درست و قانع‌کننده است، اما در واقع از نظر منطقی نادرست است. فرق نمی‌کند این خطا سهوی باشد (یعنی خود فرد اشتباه کرده) یا عمدی (که در این صورت به آن می‌گویند سفسطه). در هر دو صورت، مغالطه شما را به نتیجه‌ای می‌رساند که قابل اعتماد نیست.

اما در کتاب‌های جدیدتر، مفهوم مغالطه را دقیق‌تر هم تقسیم کرده‌اند. بیایید با هم سه کاربرد اصلی واژه‌ی «مغالطه» را ببینیم که همه‌شان یک هدف را دنبال می‌کنند: ترویج استدلال‌های بهتر.

۱. استدلال‌های مغلطه‌آمیز

در فرم استدلال‌های مغلطه‌آمیز، یک یا چند خطای غیرحقیقی وجود دارد. یعنی شما به ظاهر یک استدلال منطقی می‌سازید، اما درون آن ایراد دارد.

مثال: «همان‌طور که هر زنی حق دارد ابروهایش را تاتو کند، حق دارد جنینش را سقط کند.» این یک مقایسه‌ی ضعیف است. هیچ نسبت منطقی و موجهی بین تاتوی ابرو و سقط جنین وجود ندارد.

۲. تفکر مغلطه‌آمیز

شخصی که تفکر مغلطه‌آمیز داشته باشد، با استفاده از تفکر اشتباه (مثلاً نادیده گرفتن منطق) یک باور یا ادعا را به شکل غلط می‌سازد یا ارزیابی می‌کند. در اینجا دیگر الزاماً یک استدلال صوری در کار نیست؛ بلکه کل فرایند فکر کردن دچار خطا شده است.

مثال: «من قبلاً موافق اعطای حق سقط جنین بودم، ولی سخنگو عکس یک جنین سقط‌شده را به من نشان داد و حالا من با اعطای حق سقط جنین مخالفم.» اینجا شخص به جای بررسی منطقی مسئله، صرفاً تحت تأثیر یک تصویر احساسی تصمیم خود را تغییر داده.

۳. تاکتیک‌های مغلطه‌آمیز

این کاربرد شاید خطرناک‌ترین نوع باشد. شخصی که از تاکتیک‌های مغلطه‌آمیز استفاده می‌کند، عمداً سعی می‌کند طرف مقابل را به اشتباه بیندازد و او را وادار کند ادعای نادرست را به عنوان حقیقت بپذیرد.

مثال: «کافی‌ست به مردم عکس یک جنین سقط‌شده را نشان دهم تا آن‌ها را مثل موم در مشتم نگه دارم. این عکس باعث می‌شود آن‌ها منطق و تفکر نقادانه را کنار بگذارند و فقط به صدای احساساتشان گوش دهند.» این همان مغلطه‌ی توسل به احساسات است که به شکل عمدی به کار گرفته می‌شود.

چند نمونه‌ی کلاسیک از منابع قدیم

در متون کهن منطق، نمونه‌های بامزه و تأمل‌برانگیزی از مغالطه‌های سوفسطایی نقل شده است. دو نمونه‌ی معروف را با هم ببینیم:

مثال اول (سگ پدر است!)

سوفسطایی به طرف می‌گوید:
– سگی داری که توله دارد، نه؟
– آری.
– آن سگ پدر آن توله‌هاست؟
– حتماً.
– آیا می‌پذیری که آن سگ پدر است و مال تو است؟
– البته.
– پس آن سگ پدر تو است!

اینجا سوفسطایی از دو معنی متفاوت «پدر» سوءاستفاده کرده؛ یکی پدرِ توله‌ها، یکی پدرِ انسان. نتیجه‌ای که گرفته، آشکارا باطل است، اما گام‌به‌گامِ استدلال، شنونده‌ی ساده‌لوح را فریب می‌دهد.

مثال دوم (تو یک حیوانی!)

– من تو نیستم. این درست است؟
– بله، تو غیرِ منی و من غیرِ تو هستم.
– من انسان هستم.
– البته.
– من حیوان نیستم.
– آری، تو حیوان نیستی.
– پس من غیرِ حیوان هستم.
– قبول.
– خودت گفتی که من غیرِ تو هستم.
– گفتم.
– من غیرِ تو هستم و من غیرِ حیوان هستم. پس تو حیوانی!

در یک نگاه، قضیه شبیه معمای ریاضی می‌ماند، اما غافلگیرانه به نتیجه‌ای غلط می‌رسد. روش کار سوفسطایی، جابجاییِ «غیر» و «هست» در جمله‌هاست؛ نوعی بازی با روابط منطقی که ذهن عادی به راحتی در آن گیر می‌کند.

مثال سومی هم خود ارسطو نقل می‌کند:

«دیوار موش دارد؛ موش گوش دارد؛ پس دیوار گوش دارد.»

می‌بینید که ظاهراً قیافتی شبیه یک استدلال دارد، اما واژه‌ی «گوش داشتن» برای موش معنایی کاملاً متفاوت دارد با دیوار. این یک نمونه از مغالطه‌ی «اشتراک لفظ» یا «تمثیلِ نادرست» است.

چرا مغالطه‌ها خطرناک‌اند؟

مغالطه‌ها خطرناک‌اند، چون تشخیص دادنشان همیشه کار راحتی نیست، خصوصاً برای کسی که در این زمینه تعلیم ندیده باشد. مغالطه‌ها دیواره‌های دفاعی ذهنمان را پشت سر می‌گذارند و به همین خاطر بسیار متقاعدکننده جلوه می‌کنند، اما به شکلی گول‌زننده. دقیقاً مثل تصاویری که هدف‌شان نشان دادن خطای چشم است. شما نگاه می‌کنید و قسم می‌خورید که دو خط با طول متفاوت می‌بینید، در حالی که خط کش ثابت می‌کند هر دو یک‌سانند.

اما بعضی مغالطه‌ها به اندازه‌ی «سرو کردن گوشت خوک در جشن تکلیف پسران یهودی» اشتباه هستند. یعنی آن قدر بدیهی و ناروا هستند که آدم تعجب می‌کند چطور ممکن است کسی آنها را جدی بگیرد. مثلاً:

«سیبیل نذار، چون هیتلر هم سیبیل داشت و تو مثل هیتلر می‌شی!»

اگر کمی با مغالطه‌ها آشنا باشید، احتمالاً دو جین خطای منطقی در این استدلال ساده پیدا می‌کنید. خطای اصلی آن واضح است: داشتن شباهت فیزیکی جزئی به یک دیکتاتور فاشیست شما را به یک دیکتاتور تبدیل نمی‌کند. این نمونه‌ی کوچکی است از مغالطه‌ای به نام مقایسه یا تمثیل نادرست.

 هر حرف غلطی مغالطه نیست

خیلی مهم است که دامنه‌ی مفهوم مغالطه را درست بفهمیم. اگر به شما بگویم «خورشید ۳۰ کیلومتر با زمین فاصله دارد و اندازه‌ی زمین به اندازه‌ی یک زمین فوتبال است»، استدلالی مغلطه‌آمیز به کار نبرده‌ام. صرفاً حماقت خود را ثابت کرده‌ام. حقایق علمی اشتباه، هرچند نادرست باشند، مغالطه نیستند. مغالطه یعنی اشتباه در نتیجه‌گیری و فرم استدلال، نه صرفاً اشتباه در یک واقعیت.

دسته‌بندی مغالطات؛ از ارسطو تا امروز

منطق‌دانان از دیرباز کوشیده‌اند مغالطات را طبقه‌بندی کنند. ارسطو خود ۱۳ نوع مغالطه را فهرست کرد که به دو دسته‌ی کلی تقسیم می‌شدند: مغالطه در لفظ و مغالطه در معنا.

  • مغالطات لفظی ناشی از ابهام، اشتراک لفظ، یا شکل نادرست جمله‌بندی هستند. مثلاً کلمه‌ای دو معنا داشته باشد و در میانه‌ی استدلال معنا عوض شود (همان مثال سگ و پدر).
  • مغالطات معنوی ناشی از ساختار نادرستِ فکر و قضاوت هستند؛ مانند «مصادره به مطلوب» (یعنی همان چیزی را که باید ثابت کنیم، از اول به عنوان پیش‌فرض بگیریم) یا «غیر علت را علت شمردن».

در منطق جدیدِ اروپایی، مغالطات را اغلب به دو بخش صوری (مربوط به شکل استدلال) و غیرصوری (مربوط به محتوا و زبان) تقسیم می‌کنند.

تقصیر با کیست؟ استدلال‌کننده یا شنونده؟

گاهی شخص استدلال‌کننده مغلطه به کار می‌برد؛ گاهی مخاطبان شخص استدلال‌کننده به هنگام تفسیر حرف‌هایش مغلطه به کار می‌برند؛ و گاهی نیز هر دو مورد همزمان اتفاق می‌افتد.

مثال: در مغلطه‌ی سریع حرف زدن (Argument by Fast Talking)، ممکن است یکی از ویژگی‌های ذاتی شخص استدلال‌کننده، سریع حرف زدن باشد، ولی شما (به عنوان مخاطب) ممکن است به خاطر تفکر مغلطه‌آمیزتان به این نتیجه برسید که «او بسیار باهوش است و اعتمادبه‌نفسش بالاست، بنابراین حرفی که می‌زند باید درست باشد». حالا ممکن است استدلال‌کننده عمداً سریع حرف بزند، چون می‌داند شما زمان کافی برای بررسی درستی یا نادرستی استدلال‌هایش ندارید. در چنین شرایطی، استدلال‌کننده ممکن است مرتکب تاکتیک مغلطه‌آمیز شده باشد، ولی نه لزوماً تفکر مغلطه‌آمیز. اگر تفکر او مغلطه‌آمیز نباشد، حتی استدلالش نیز مغلطه‌آمیز نخواهد بود.

این ظرافت نشان می‌دهد که مغالطه فقط یک مسئله‌ی صوری و خشک منطقی نیست، بلکه به روانشناسی، نیت، و شرایط بحث هم گره خورده است.

با آدم‌های کله‌شق چه کنیم؟

اگر فرزندی داشته باشید، احتمالاً تجربه‌ی بحث کردن با کسی را داشته‌اید که کاملاً بی‌عقل و غیرمنطقی است. در بیشتر موارد، تلاش والدین برای بحث کردن با بچه از راه عقل و منطق با شکست مواجه می‌شود. آن‌ها مجبور می‌شوند احساسات را پایه‌واساس استدلال‌های خود قرار دهند و با وعده‌ی خوراکی خوشمزه یا تهدید (بسته به شرایط) بچه را متقاعد کنند. متأسفانه طرز فکری که پشت چنین رفتاری‌ست، تا بزرگسالی در ذهن بعضی اشخاص باقی می‌ماند. برای همین است که حرف زدن و همکاری کردن با بقیه برای بعضی انسان‌ها دشوار می‌شود.

همان‌طور که احتمالاً خودتان حدس زده‌اید، کسانی که غیرمنطقی و کله‌شق هستند، حاضر نیستند یا اصلاً نمی‌توانند قبول کنند که استدلالشان مغلطه‌آمیز است (البته اگر استدلالشان واقعاً مغلطه‌آمیز باشد). در چنین لحظاتی چند راه دارید:

  1. پایین آمدن به سطح آنها؛ یعنی خودتان هم به احساساتشان متوسل شوید و از سوگیری‌های شناختی‌شان به نفع خود سوءاستفاده کنید. ولی برای این کار باید استعداد فریبکاری بالایی داشته باشید و به نظر من، چنین کاری چندان اخلاقی نیست.
  2. تسلیم شدن و خاتمه دادن به بحث؛ کاری که گاهی خود من هم انجام داده‌ام. همیشه نباید برنده باشید.
  3. نشان دادن تناقض درونی (راهِ موردعلاقه‌ی من): به افراد نشان دهید که استدلالشان با باورها و اعتقادات دیگرشان در تضاد است. با این کار نه طرف بحث را تحقیر می‌کنید، نه خودتان را درمانده نشان می‌دهید.
  4. توضیح و مقایسه: در شروع بحث، به طرف بگویید چرا استدلالشان مغلطه‌آمیز است. بعد با یک مثالِ فرضی از همان مغلطه در موضوعی دیگر، کار را برایش روشن کنید. مثالِ این روش آخر را ببینید:

سایمون: ماجرای کشتی نوح یک حادثه‌ی تاریخی واقعی است!

آنا: به نظرت نوح چطور موفق شد آن همه حیوان را از سرتاسر دنیا جمع‌آوری کند؟ چطور ممکن است آن همه حیوان از دستورش سرپیچی نکرده باشند؟

سایمون: خب، حدس من این است که خدا از قدرت مطلقش استفاده کرد تا آن‌ها را نجات دهد. (این یک مغلطه‌ی اد هاک است؛ یعنی یک توضیحِ سرهم‌بندی‌شده و غیرقابل آزمون که فقط برای نجات دادنِ یک نظریه از ابطال به کار می‌رود)

آنا (به جای این که مستقیم بگوید «این احمقانه است»): پس چرا خدا از قدرت مطلقش برای نجات دادنِ همه‌ی حیوانات استفاده نکرد؟ چرا فقط یک جفت از هرکدام را نجات داد؟

سایمون: واقعاً نمی‌دانم.

آنا در این جا نشان داد که ادعای سایمون قابل دفاع نیست، بدون این که توهین کند یا خودش را خسته کند.

چرا در دنیای امروز باید مغالطه‌ها را بشناسیم؟

شاید بپرسید: «خب، من که قرار نیست در دادگاه یونان باستان سخنرانی کنم؛ پس چه نیازی به شناخت مغالطه دارم؟» پاسخ ساده است: ما هر روز در معرض صدها تلاش برای فریبِ فکری هستیم. شبکه‌های اجتماعی، تبلیغات سیاسی، بازاریابی رسانه‌ای، حتی بحث‌های ساده‌ی خانوادگی، پر از استدلال‌های ظاهراً درستی است که درونشان پوسیده.

وقتی مغالطه را بشناسید:

  • کمتر فریبِ شعارهای احساساتی و بی‌پشتوانه را می‌خورید.
  • می‌توانید در بحث‌ها، بدون دعوا و قهر، دقیقاً به طرف مقابل نشان دهید کجای حرفش خطاست.
  • بهتر می‌توانید تصمیم‌های مهم زندگی را ارزیابی کنید.
  • در برابر شایعه‌ها و اخبار جعلی، ایمن‌تر می‌شوید.

به عبارت دیگر، شناخت مغالطه یعنی بستنِ راه نفوذِ حرفِ بی‌پایه به مغزتان. در دنیایی که هر روز اطلاعات نادرست بیشتر از اطلاعات درست منتشر می‌شود، این مهارت می‌تواند از گمراهیِ فکریِ شما جلوگیری کند.

4.5/5 - (24 امتیاز)

نظرات

    PMR 4 اسفند 1399

    مقاله مفیدی بود

    پاسخ