۳۰ مهر ۱۳۹۲

قاعده ۴۱: رابطه لوازم ذاتی و علت وجودی شیئ

‏صدرالمتألهین در مقام توضیح این قاعده مثالی ذکر می کند که بنابر مشرب قائلین به اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت می توان آن را پذیرفت. آن مثال عبارت است از اینکه وجود معلول همیشه نیازمند به وجود جاعل است. ولی این نیازمند بودن به وجود جاعل هرگز مستلزم این نیست که ماهیت معلول نیز که امری ذاتی و عرضی نسبت به وجود است، نیازمند به جاعل باشد.

حاجه الشیئ إلی أمر ما لایستلزم حاجه لوازمه الذاتیه إلیه

این قاعده را صدرالمتألهین مورد بحث قرار داده و از آن در باب بقاء نفس ناطقه پس از فانی شدن بدن استفاده کرده است.

‏مفاد این قاعده عبارت است از یک مطلب بدیهی که عقل آن را به آسانی می پذیرد. یعنی هر گاه یک شیئ دارای برخی لوازم ذاتی باشد، نیازمند بودنش به علت وجودی مستلزم این نیست که لوازم ذاتی آن نیز به علت وجودی نیازمند باشد. چنانکه در عدد چهار و شکل مثلث مثلا مشاهده می کنیم که هر کدام از آنها دارای لوازم ذاتی می باشد. مانند زوجیت و قابلیت انقسام به متساویین برای عدد چهار و دارا بودن سه زاویه برای شکل مثلث. ولی نیازمند بودن عدد چهار یا شکل مثلث به یک علت وجودی هرگز مستلزم این نیست که زوجیت برای چهار و دارای سه زاویه بودن برای مثلث نیازمند به علت باشد، زیرا ذاتی بودن در هر شیئ ملاک بی نیاز بودن از علت است.

‏صدرالمتألهین در مقام توضیح این قاعده مثالی ذکر می کند که بنابر مشرب قائلین به اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت می توان آن را پذیرفت. آن مثال عبارت است از اینکه وجود معلول همیشه نیازمند به وجود جاعل است. ولی این نیازمند بودن به وجود جاعل هرگز مستلزم این نیست که ماهیت معلول نیز که امری ذاتی و عرضی نسبت به وجود است، نیازمند به جاعل باشد. چنانکه می گوید:

‏… حاجه الشیئ إلی أمر ما لایستلزم حاجه لوازمه الذاتیه إلیه کحاجه الوجود المعلولی إلی جاعل دون ماهیته لأنها غیر مجعوله کما مرّ، مع أنه من لوازم الوجود…

همچنین بخوانید:
هر شیء مدرک با آنچه ادراک می کند، شباهت دارد

‏اما استفاده ای که وی از این قاعده در باب بقاء نفس ناطقه پس از فانی شدن بدن ‏‏می کند، به این ترتیب است که نفس را دارای ترقیات و تحولات متعدد می داند. هنگامی که نفس ناطقه در مدارج کمال از عالم خلق به عالم امر رسید و مجرد محض شد، دیگر به بدن نیازمند نیست. زیرا نفس ناطقه «‏جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء» است و نیازمند بودن آن به بدن در برخی از مراحل وجود هرگز مستلزم این نیست که در جمیع مراحل وجود به بدن نیازمند باشد. سپس آن را به طفل و رحم و صید و دام مانند کرده و می گوید: همان طور که طفل در مراحل اولیه وجودش به رحم محتاج است، ولی پس از تکامل از رحم بی نیاز می شود؛ و همان طور که صیاد برای گرفتن به دام محتاج است، ولی پس از اینکه صید را گرفت، دیگر به دام نیازی ندارد، نفس ناطقه انسانی در مراحل اولیه وجودش به بدن محتاج است، ولی پس از وصول به مقام تجرد از آن بی نیاز می گردد.

‏تذکر این نکته لازم است که این قاعده را باید یکی از فروع قاعده «‏ذاتی کل شیئ لم یکن معللا» ‏دانست که إنشاءالله در حرف ذال به تفصیل از آن بحث خواهیم نمود. بنابراین طرح آن در اینجا به طور جداگانه بدین علت است که به صورت یک قاعده مستقل مورد استناد قرار گرفته است.

نظرات