© تمام حقوق این سایت متعلق به فیلسوفیار می باشد.
هیچ دورهای در سبد خرید نیست.
تا به حال به این فکر کردهاید که جهان پیش از آنکه زیر چرخدندههای فرمولهای مدرن و نگاه مکانیکی امروزی خرد شود، در چشم انسان باستان چگونه جلوه میکرد؟ امروز وقتی به ریزش باران، رشد یک درخت، یا گردش منظم ستارگان نگاه میکنیم، فوراً به یاد قوانین گرانش و کدهای ژنتیکی میافتیم. ما جهان را به یک ماشین بزرگ، توخالی و بیروح تبدیل کردهایم که قطعاتش تصادفاً در کنار هم کار میکنند. اما روزگاری بود که طبیعت، نه یک ماشین مرده، بلکه یک موجود زنده، غایتمند، پر از اشتیاق و سرشار از معنا بود. در راس این نگاه، مردی ایستاده بود که تمدن بشری را برای بیش از دو هزار سال به تنهایی بر دوش کشید: ارسطو.
اگر مشتاقید که عینک مدرن را برای مدتی از چشم بردارید و جهان را از دریچه چشم تیزبینترین فیلسوف تاریخ ببینید، این دوره آنلاین اختصاصی، دعوتنامهای رسمی برای شماست. در این سفر فکری، ما صرفاً تاریخ فلسفه نمیخوانیم؛ بلکه یاد میگیریم که چطور مانند یک فیلسوف طبیعی باستان بیندیشیم، معماهای بزرگ هستی را کالبدشکافی کنیم و بنیانهای تفکر عقلانی را در ذهن خود بازسازی کنیم.
شاید اولین سوالی که به ذهنتان خطور کند این باشد: «در عصر کوانتوم، نسبیت عام و هوش مصنوعی، چرا باید وقت خود را صرف مطالعه فیزیک و فلسفه طبیعی ارسطو کنیم؟ مگر علم جدید خط بطلانی بر نظریات باستان نکشیده است؟»
این دقیقاً همان نقطهای است که مغالطه بزرگ دنیای مدرن شکل میگیرد. ما معمولاً «فیزیک» ارسطو را با فیزیک نیوتن یا انیشتین مقایسه میکنیم و چون میبینیم ارسطو فرمول ریاضی ندارد، آن را منسوخشده میانگاریم. اما واقعیت این است که کتاب فیزیک ارسطو، کتابی درباره فرمولهای محاسبه سرعت یا جرم نیست؛ بلکه کتابی درباره «فلسفه حرکت و دگرگونی» است. ارسطو به ما یاد میدهد که دگرگونی چیست، چطور امکانپذیر است، و ما چگونه میتوانیم تغییرات جهان را بدون سقوط در دام شکگرایی و نسبیتگرایی فهم کنیم.
مطالعه فلسفه طبیعی ارسطو، در واقع واکسیناسیون ذهن در برابر سطحینگری است. با شرکت در این دوره، شما یاد میگیرید که چطور ساختارهای فکری خود را از پایهایترین سطوح بسازید. همچنین متوجه خواهید شد که تمام مفاهیم مدرنی که امروز بدون فکر کردن به کار میبریم – مانند زمان، مکان، علیت، تصادف و غرض – برای اولین بار در کارگاه فکری ارسطو چکشکاری، تعریف و منقح شدهاند. برای فهمیدن اینکه امروز کجا ایستادهایم، ابتدا باید بدانیم از کجا آغاز کردهایم.
این دوره آنلاین به گونهای مهندسی و بومیسازی شده است که نیازی به پیشزمینه عمیق فیزیکی یا تحصیلات آکادمیک فلسفی ندارد. زبان آموزش، زبانی روان، زنده، همراه با مثالهای ملموس روزمره و در عین حال به شدت دقیق و وفادار به متن اصلی است.
هدف ما در این دوره آنلاین، حفظ کردن یک مشت اصطلاح خشک فلسفی نیست. ما میخواهیم سیستم فکری شما را ارتقا دهیم. در پایان این دوره، شما مهارتها و دیدگاههای زیر را کسب خواهید کرد:
شما یاد میگیرید که چطور مانند ارسطو، معضلات و بنبستهای فکری را با ابزار تفکیک مفهوم متمایز کنید. یاد میگیرید فرق میان آنچه «بالذات» رخ میدهد و آنچه «بالعرض» است چیست و چطور میتوان از خلط این دو که منشأ نیمی از مغالطات بشری است، پرهیز کرد.
ما عادت کردهایم علت را فقط در یک برخورد مکانیکی (مثل برخورد دو توپ بیلیارد) ببینیم. در این دوره، نگاه شما به علیت چهاربعدی خواهد شد. یاد میگیرید که برای فهم هر چیزی، از یک صندلی ساده گرفته تا پیچیدهترین رفتارهای انسانی و پدیدههای جوی، باید چهار لایه از ساختار، جنس، محرک و هدف را ردیابی کنید.
شما به درکی ملموس و عمیق از زمان دست خواهید یافت؛ متوجه میشوید که لحظه «حال» یا همان «اکنون» چه مرز ظریف و عجیبی است و چطور ذهن ما پیوستگی جهان را به عدد و شمارش تبدیل میکند. همچنین با مفهوم مکان به عنوان پوستهای که ما را در برگرفته آشنا میشوید.
در دنیای ارسطو، هیچ چیز بیهوده نیست. برگها برای محافظت از میوهها میرویند، دندانها برای کارکردی مشخص شکل میگیرند و باران برای احیای حیات میبارد. این دوره به شما کمک میکند تا نگاهی سرشار از احترام، شگفتی و معنا به طبیعت پیدا کنید و پیوند گسسته میان خود و کیهان را بازسازی کنید.
در این دوره، ما کار خود را از تاریکترین و بنیادیترین سوالات آغاز میکنیم. ابتدا به سراغ این میرویم که متفکران باستان چطور در توضیح دادنِ سادهترین دگرگونیهای روزمره (مثل پیر شدن یک انسان یا سبز شدن یک دانه) به بنبست رسیده بودند و تغییر را محال میدانستند. سپس گامبهگام با ابداعات منطقی ارسطو همراه میشویم تا ببینیم او چطور با معرفی مفاهیمی مانند استعداد و واقعیت، یا همان قوه و فعل، این بنبستها را در هم میشکند.
در ادامۀ مسیر، ذرهبین خود را روی مفاهیمی بزرگتر میگذاریم. به دنیای شانس، بخت و اتفاق قدم میگذاریم و بررسی میکنیم که آیا در یک جهان منظم، تصادف واقعاً معنایی دارد یا فقط نامی برای جهل ماست. مرزهای علم فیزیک را با علومی مثل ریاضیات مشخص میکنیم و به جنگ ایدهٔ ترسناک «خلاء» و «بینهایت بالفعل» میرویم. ارسطو به ما نشان میدهد که چرا طبیعت از خالی بودن متنفر است و چطور جهان مادی ما، با وجود متناهی بودن ابعادش، میتواند زمان و حرکتی نامتناهی داشته باشد.
در بخشهای پایانی این سفر فکری، ما از سطح زمین بلند میشویم. ابتدا پویایی و پیوستگی حرکت را از نظر هندسی تشریح میکنیم، قوانین برخورد و محرکها را میآموزیم و سپس به تماشای اوج این شاهکار مینشینیم: برهانی شگفتانگیز که تمام حرکتهای عالم را به یک مرکزیت واحد، مجرد، ازلی و ابدی متصل میکند که خود بیحرکت است اما کل جهان را با نیروی جاذبه و عشق به حرکت درمیآورد. در نهایت نیز پا را از زمین فراتر گذاشته و ساختار باشکوه افلاک و عنصرهای ملکوتی آسمان را بررسی میکنیم تا پرونده این کیهانشناسی باستانی به طور کامل در ذهن ما بسته شود.
فلسفه، خواندنِ نظریات مرده در کتابهای غبارگرفته نیست؛ فلسفه، زنده کردن شیوههای نگریستن به جهان است. ارسطو فیلسوفی نیست که بتوان به راحتی از کنار او گذشت. او به ما یاد میدهد که چطور دقیق فکر کنیم، چطور تعریف کنیم، چطور استدلال کنیم و چطور جهان را به عنوان تجلیگاه نظم و خیر ببینیم.
اگر آمادهاید که ذهن خود را به چالش بکشید، اگر میخواهید لذت فهم عمیقِ ریشههای علم و فلسفه را تجربه کنید، و اگر مایلید در یک اتمسفر پویا و آنلاین با همراهی دیگر جانهای شیفته، سفری بینظیر به یونان باستان داشته باشید، این دوره منتظر شماست.
صندلی شما در این کلاس آنلاین رزرو شده است. پنجرهها را باز کنید و بگذارید باد باستانیِ خرد ارسطویی به ذهن شما بوزد. همین امروز ثبتنام کنید و قدم در این مسیر بگذارید.
فصل دوم: عدد مبادی طبیعت
مبدأ به حکم ضرورت یا یکی است یا بیش از یکی. اگر یکی است: یا چنانکه پارمنیدس و ملیسوس میگویند نامتحرک است و یا چنانکه فیلسوفان طبیعی معتقدند متحرک؛ بعضی از این فیلسوفان هوا را مبدأ نخستین میدانند و بعضی آب را. اگر مبادی کثیرند: عددشان یا متناهی است یا نامتناهی. اگر مبادی کثیرند ولی عددشان متناهی است: یا دو تا هستند یا سه تا یا چهار تا و یا دارای عددی دیگر. ولی اگر مبادی از حیث عدد نامتناهیند: پس یا چنانکه دموکریتوس معتقد است همه از یک جنسند و تنها از حیث صورت و نوع مختلفند، و یا از حیث جنس مختلف و حتی متضادند. کسانی هم که درباره عدد اشیاء موجود تحقیق میکنند موضوع تحقیقاتشان در واقع همین مطلب است، زیرا آنان نیز این نکته را بررسی میکنند که آیا اولین چیزی که اشیاء از آن به وجود آمدهاند یکی است یا بیش از یکی، و اگر بیش از یکی است آیا از حیث عدد متناهی است یا نامتناهی؛ و بدینسان در واقع میکوشند تا معلوم کنند که آیا مبدأ یا عنصر واحد است یا کثیر.
بحث در این مطلب که آیا موجود واحد و نامتحرک (تغییرناپذیر) است یا نه، بحثی مربوط به علم طبیعت نیست؛ زیرا همانگونه که رد عقیده کسی که منکر مبادی علم هندسه است وظیفه عالم هندسه نیست بلکه این، مسألهای است که بحث در آن یا وظیفه علم خاص دیگری است یا وظیفه علمی که نسبت به همه علوم عام است، کسی هم که درباره مبادی نخستین تحقیق میکند نمیتواند با منکر وجود این مبادی بحث کند. چه اگر موجود واحد است، آن هم واحد به معنایی که ذکر کردیم، دیگر ممکن نیست که مبدأ وجود داشته باشد زیرا مبدأ یا مبدأ شیئی دیگر (= غیر از مبدأ) است یا مبدأ اشیاء دیگر. بنابراین، بحث در اینکه آیا موجود، واحد بدین معنی است درست مانند این است که شخصی برای رد ادعاهای دیگر کسانی که نظریهای را فقط بدین منظور به میان میآورند که سخنی گفته باشند، بحثی آغاز کند (مثلاً برای رد نظریه هراکلیتوس یا رد سخن کسی که مثلاً مدعی است که موجود یک انسان است)؛ یا بخواهد به ابطال استدلالهای جدلی بکوشد. استدلالهای ملیسوس و پارمنیدس دارای همین خاصیتند. اینان نه تنها فرضیات (= مقدمات) غلطی به میان میآورند بلکه نتایجی هم که میگیرند با فرضیاتشان (= مقدماتشان) سازگار نیست. یا بهتر است بگوییم که استدلال ملیسوس سخت خام و ناشیانه است و هیچگونه دشواری در آن نهفته نیست. کافی است که کسی مقدمهای نادرست را بپذیرد، نتایج نادرست خودبهخود به دنبال آن میآیند و این امری بسیار ساده است.
اصلی که ما علمای طبیعی باید مسلم بدانیم این است که اشیایی که به حکم طبیعت وجود دارند، همه یا لااقل بعضی از آنها، متحرکند، و این امر از طریق استقراء مبرهن است. بعلاوه، هیچ عالمی لازم نیست همه نظریاتی را که ممکن است پیش آیند رد کند. او باید تنها به رد استدلالهای نادرستی بپردازد که با اتکا به مبانی علم او به عمل میآیند نه به ابطال استدلالهای دیگر، مثلاً عالم هندسه باید تربیع دایره به وسیله قطعات دایره را رد کند ولی ابطال برهان آنتیفون وظیفه او نیست. با اینهمه چون طرفداران نظریهای که دربارهاش سخن میگوییم ــ با اینکه موضوع تحقیقشان طبیعت نیست ــ مسائلی به میان میآورند که با علم طبیعت ارتباط دارند شاید بهتر آن باشد که اندکی درباره آن مسائل بحث کنیم خاصه چون توجه به آنها خالی از فایده نیست.
چون اصطلاح «موجود» در معانی متعدد به کار میرود پس بحث را باید چنین شروع کنیم که نخست بپرسیم کسانی که مدعیند که «موجود» واحد است آیا مرادشان این است که موجود جوهر است یا کمیت است یا کیفیت؛ و آیا موجود به عقیده آنان جوهری واحد است (مانند انسانی واحد یا اسبی واحد یا نفسی واحد) یا کیفیتی واحد است (مانند سفیدی واحد یا گرمی واحد یا امثال اینها)؟ زیرا اینها سخنان مختلفی هستند و همه ادعاهای محالی میباشند، چه اگر، هم جوهر وجود دارد و هم کیفیت و کمیت، پس ــ خواه اینها جدا و مستقل از یکدیگر باشند و خواه نه ــ موجود کثیر است. ولی اگر مرادشان این است که «موجود» کیفیت یا کمیت است، در این صورت ــ خواه در حقیقت جوهر وجود داشته باشد و خواه نه ــ سخنشان ادعای نامعقولی است اگر بتوان محال را نامعقول نامید. چه، هیچیک از مقولات، به استثنای جوهر، وجود مستقل و قائم به ذات ندارد زیرا همه مقولات محمولهای جوهرند و جوهر موضوع آنهاست.
ملیسوس میگوید موجود نامتناهی است. پس موجود باید کمیت باشد زیرا نامتناهی جزو مقوله کمیت است در حالی که جوهر یا کیفیت ممکن نیست نامتناهی باشند مگر بالعرض، یعنی در صورتی که آنها در عین حال به نحوی از انحاء کمیت نیز باشند زیرا ما برای اینکه نامتناهی را تعریف کنیم ناچاریم اصطلاح کمیت را به کار ببریم در حالی که نیازی به جوهر و کیفیت نداریم. بنابراین، موجود اگر هم جوهر است و هم کمیت، پس دو تاست نه واحد؛ ولی اگر تنها جوهر است پس نه نامتناهی است و نه اصلاً دارای مقدار، وگرنه باز کمیت خواهد بود.
بعلاوه، چون اصطلاح «واحد» نیز مانند «موجود» دارای معانی متعدد است پس باید دید وقتی که میگویند کل موجود واحد است، واحد را به کدام معنی به کار میبرند؟ واحد، یا شیء متصل است، یا شیء قسمتناپذیر، یا اشیایی که تعریفشان یکی و همان است مانند شراب و نوشابه مسکر. اگر مرادشان واحد به معنی متصل است، پس این واحد کثیر است زیرا شیء متصل به طور نامتناهی قسمتپذیر است. ولی در مورد کل و جزء اشکالی هست که شاید ربطی با بحث حاضر نداشته باشد و با اینهمه جای دارد آن را به نحو مستقل مورد بحث قرار دهیم و آن این است که آیا جزء و کل با هم یکی است یا بیش از یکی، و آنها به چه وجه ممکن است واحد یا کثیر باشند، و اگر آنها کثیرند کثیر به چه معنی هستند؟ (و این اشکال در مورد اجزاء کل غیر متصل نیز در میان است). بعلاوه اگر بگوییم هر یک از دو جزء با کل یکی است (یعنی واحد قسمتناپذیر) پس لازم میآید که آن دو جزء نیز با هم یکی باشند.
برگردیم به بحث خود: اما اگر مرادشان واحد به معنی قسمتناپذیر است، پس موجود ممکن نیست دارای کیفیت یا کمیت باشد و بدین ترتیب واحد نه چنانکه ملیسوس میگوید نامتناهی است و نه بدانگونه که پارمنیدس معتقد است متناهی، زیرا هرچند که نهایت قسمتناپذیر است متناهی قسمتناپذیر نیست. ولی اگر منظورشان این است که همه موجودات از حیث تعریف واحدند (مانند جامه و پوشاک) پس معلوم میشود آنان از نظریه هراکلیتوس هواداری میکنند چه، در آن صورت نیک بودن و بد بودن به یک معنی خواهد بود و همچنین نیک بودن و نه نیک بودن؛ و بدینسان نیک و نه نیک و انسان و اسب همه یکی خواهند بود و معنی آن سخن این نخواهد بود که موجود واحد است بلکه این خواهد بود که هیچ چیز موجود نیست و داشتن فلان کیفیت و داشتن فلان اندازه یکی خواهد بود.
حتی متأخرترین فیلسوفان قدیم بیم داشتند از اینکه شیئی واحد در دستشان هم واحد شود و هم کثیر. از اینرو بعضی مانند لوکوفرون «است» را از میان برداشتند و بعضی دیگر شیوه بیان را عوض کردند و به جای «انسان سفید است» گفتند «انسان سفید شده» و به جای «انسان رونده است» گفتند «انسان میرود» تا مبادا با افزودن کلمه «است» واحد را کثیر سازند چنانکه گویی «واحد» و «است» تنها به یک معنی به کار میروند حال آنکه شیء واحد یا از حیث تعریف ممکن است کثیر باشد (مثلاً سفید بودن غیر از هنرمند بودن است ولی چیزی واحد ممکن است هر دو آنها باشد و بنابراین واحد ممکن است کثیر باشد) یا از طریق تقسیم مانند کل و اجزایش. در همین مورد اخیر آن فیلسوفان به دشواری افتاده بودند و ناچار بودند اعتراف کنند که واحد کثیر است ولی این امر مایه شگفتی آنان شده بود چنانچه گویی اصلاً ممکن نیست که شیئی واحد، هم واحد باشد و هم کثیر به شرط اینکه واحد و کثیر به معنایی که این دو با یکدیگر تناقض دارند منظور نباشد؛ زیرا واحد، هم ممکن است به معنی «بالقوه واحد» باشد و هم به معنی «بالفعل واحد».
فصل سوم: رد نظریات فیلسوفان پیشین (الئایی)
چون مطلب را از این نظرگاه مینگریم معلوم میشود محال است که موجود واحد باشد. از این گذشته رد دلایلی که آن متفکران برای اثبات نظریه خود میآورند دشوار نیست زیرا ملیسوس و پارمنیدس هر دو به جدل توسل میجویند، بدین ترتیب که هم مقدمات نادرستی را میپذیرند و هم در نتیجهگیری از آنها به راه خطا میروند (استدلال ملیسوس سخت خام و ناشیانه است و هیچگونه دشواری در آن نهفته نیست. کافی است که کسی مقدمهای نادرست را بپذیرد، نتایج نادرست خودبهخود به دنبال آن میآیند و این امری بسیار ساده است).
خطای ملیسوس در نتیجهگیری، روشن است زیرا او گمان میبرد از این حکم که «هر چه متکون شده است آغازی دارد» حق دارد این نتیجه را بگیرد که «هر چه متکون نشده است آغازی ندارد». خطای دیگر او اینجاست که گمان میبرد در همه موارد، آغاز خودِ شیء باید وجود داشته باشد؛ نه آغاز زمانی؛ و همچنین معتقد است که باید آغازی نه تنها در مورد تکون و پیدایی شیء، بلکه در مورد تغییر کیفی (استحاله) نیز وجود داشته باشد چنانکه گویی هیچ تغییری دفعةً صورت نمیگیرد.
بعلاوه، موجود اگر واحد است چرا بالنتیجه باید نامتحرک باشد؟ همانگونه که این یا آن جزء ــ مثلاً این مقدار معین آب ــ واحد است و با اینهمه در درون خود متحرک است، چرا کل موجود در درون خود متحرک نباشد؟ بعلاوه، چرا تغییر کیفی (استحاله) محال است؟ از این گذشته، موجود حتی از حیث نوع نیز ممکن نیست واحد باشد هرچند از حیث ماده اولیهاش ممکن است واحد باشد (حتی بعضی از فیلسوفان طبیعی نیز موجود را تنها بدین معنی اخیر واحد میدانستند نه به معنی پیشین) زیرا اسب و انسان از حیث نوع مختلفند همچنانکه همه اضداد نیز از حیث نوع با هم فرق دارند.
همه این ایرادها بر پارمنیدس نیز وارد است و حتی چند ایراد خاص دیگری هم بر نظریه او میتوان گرفت. از یک سو مقدمه او غلط است و از سوی دیگر او در نتیجهگیری از مقدمه به خطا میرود. مقدمه او از این رو غلط است که او برای «موجود» فقط به یک معنی قائل میشود در حالی که موجود در معانی متعدد به کار میرود.
نتیجهگیریش نیز بدین جهت نادرست است که اگر فرض کنیم که تنها آنچه سفید است وجود دارد و اگر برای «سفید» تنها به یک معنی قائل شویم، باز هم میبینیم که شیء که سفید است کثیر است نه واحد؛ زیرا اشیاء سفید نه واحد به معنی متصلاند و نه واحد بدین معنی که فقط به یک نحو باید تعریف شوند، زیرا «سفیدی» با «شیئی که دارای سفیدی است» فرق دارد و این دو غیر از یکدیگرند؛ زیرا «سفیدی» و «آنچه سفید است» بدین معنی با هم فرق دارند که تعریفشان مختلف است نه بدین معنی که آن دو ممکن است جدا از یکدیگر وجود داشته باشند. ولی پارمنیدس به این فرق توجه نیافته است. پس پارمنیدس ناچار است چنین بداند که «موجود» نه تنها همیشه ــ به هر چه حمل شود ــ معنایی واحد دارد بلکه به معنی چیزی است که ماهیتش موجود بودن و واحد بودن است؛ و باید چنین باشد زیرا:
اولاً صفت (عرض) همیشه محمول موضوعی است و از این رو موضوعی که «موجود» صفت (عرض) آن است در حقیقت موجود نخواهد بود (زیرا غیر از موجود است) و در نتیجه چیزی که موجود نیست وجود خواهد داشت. بنابراین موجود بهعنوان «جوهر» محمول شیئی دیگر نخواهد بود زیرا موضوع، موجود نخواهد بود مگر اینکه «موجود» به معنی چیزهای متعدد باشد که هر یک چیزی معین باشد. ولی فرض پارمنیدس این است که «موجود» فقط به یک معنی است.
اما اگر این «جوهر» به هیچ چیز حمل نمیشود ( ــ عرض هیچ چیز نیست) بلکه چیزهای دیگر بر آن حمل میشوند پس چه علتی هست بر اینکه «جوهر» به معنی چیزی باشد که موجود است نه چیزی که موجود نیست؟ فرض میکنیم که «جوهر»، «سفید» نیز میباشد. چون تعریف سفید به گونهای دیگر است (چه، موجود را به سفید نیز میتوان حمل کرد زیرا هیچ چیزی که «جوهر» نیست موجود نیست) پس این نتیجه به دست میآید که «سفید» لاوجود است، آن هم نه لاوجود به معنی خاص، بلکه بدین معنی که اصلاً وجود ندارد. بنابراین «جوهر» وجود ندارد زیرا از یک سو بدرستی میتوانیم گفت که جوهر سفید است و از سوی دیگر دیدیم که سفید لاوجود است. اگر برای پرهیز از این تناقض بگوییم که «سفید» نیز به معنی چیزی است که موجود است این نتیجه به دست میآید که «موجود» بیش از یک معنی دارد. بعلاوه، موجود اگر جوهر باشد ممکن نیست دارای مقدار باشد وگرنه هر یک از دو جزء هم باز وجودی خاص خود خواهد داشت.
در ثانی در این نردید نیست که جوهر تجزیهپذیر به جواهر دیگر است و طبیعتِ تعریف، شاهد درستی این سخن است. مثلاً اگر «انسان» جوهر است پس «حیوان» و «دوپا» نیز باید جوهر باشند، چه اگر جوهر نباشند باید صفت (عرض) باشند و اگر صفت باشند یا باید صفت انسان باشند یا صفت موضوعی دیگر؛ حال آنکه هیچیک از این دو شق ممکن نیست. صفت (عرض) یا چیزی است که هم ممکن است به موضوع متعلق باشد و هم ممکن است متعلق به آن نباشد، و یا چیزی است که تعریفش حاوی موضوعی است که صفت صفتِ آن است. «نشسته» مثالی است برای صفت جداییپذیر [از موصوف]، ولی «افطس» حاوی تعریف بینی است که فطوست را به آن (= به بینی) حمل میکنیم. بعلاوه، تعریف کل در تعاریف محتواها و عناصر تعریف گنجانده نیست، مثلاً تعریف «انسان» در «دوپا» یا تعریف «انسان سفید» در سفید داخل نیست. اگر راستی چنین است و اگر فرض بر این است که «دوپا» صفت انسان است پس یا این صفت باید جداییپذیر از انسان باشد، یعنی ممکن باشد که انسان، دوپا نباشد، و یا تعریف دوپا حاوی تعریف انسان باشد حال آنکه چنین امری محال است و عکس آن درست است.
اما اگر فرض کنیم که دوپا و حیوان صفات انسان نیستند بلکه صفات چیز دیگری هستند و هیچیک از آنها جوهر نیست پس لازم میآید که انسان نیز صفت همان چیز دیگر باشد. ولی ما باید چنان بدانیم که جوهر، صفت هیچ چیز دیگر نیست و موضوعی که حیوان و دوپا، هر یک بهطور جداگانه، محمول آنند موضوعِ مرکب آن دو، یعنی موضوعِ «حیوان دوپا» نیز میباشد. پس آیا باید بگوییم که کل کیهان مرکب از جواهر قسمتناپذیر است؟
بعضی از متفکران در واقع در برابر هر دو استدلال تسلیم شدهاند. با توجه به این استدلال که چون موجود به معنی چیزی واحد است پس همه چیز واحد است، قبول کردند که پس لاوجود، هست؛ و با توجه به استدلال مربوط به قسمتپذیری، به وجود مقادیر اتمی قائل شدند. ولی درست نیست گفته شود که چون موجود به معنی چیزی واحد است و ممکن نیست در عین حال به معنی نقیض این چیز باشد پس چیزی که لاوجود است موجود نیست؛ زیرا اگر هم ممکن نباشد که لاوجود به معنی مطلق، موجود باشد مانعی نیست بر اینکه لاوجود به معنی معینی موجود باشد. این سخن که اگر غیر از خودِ موجود هیچ چیز نباشد همه چیز واحد خواهد بود سخنی بیمعنی است و کیست که «خودِ موجود» را جز به معنی جوهری خاص و مفرد بفهمد؟ و اگر چنین است پس مانعی نیست بر اینکه، چنانکه گفته شد، موجودات کثیر وجود داشته باشند. پس روشن است که موجود، ممکن نیست واحد بدین معنی باشد.
بنیانگذار وبسایت فیلسوفیار؛ منتور دورههای منطق و فلسفه
دوره آنلاین
1,750,000 تومان – 3,150,000 تومانمحدوده قیمت: 1,750,000 تومان تا 3,150,000 تومان
فقط دانشجویان دوره میتوانند نظر ارسال کنند
© تمام حقوق این سایت متعلق به فیلسوفیار می باشد.
هنوز بررسیای ثبت نشده است.