۲۷ دی ۱۳۹۱

اول در فکر آخر در عمل؛ یک قاعده فلسفی

غایت و غرض اصلی از شجره ، همانا میوه است که در فکر و جهان اندیشه اول است به طوری که اگر اندیشه میوه در باغبان پیدا نشود ، هرگز درخت را در زمین نمی نشاند . ولی این غایت و غرض اصلی ، در عمل آخر است ؛ چون میوه هر گیاهی ، نتیجه نهایی سیر آن گیاه است . وجود حضرت ختمی مرتبت (ص ) نیز که میوه شجره نبوت است ، اگر چه در عمل آخرین پیغمبر است ، ولی در حقیقت ، غایت و غرض اصلی نبوت همه انبیاء است ، چنان که گفته شده است «لولاک لما خلقت الافلاک»

مبدا پیدایش قاعده «اول در فکر آخر در عمل» آن است که علت غایی، همواره در ذهن مقدم و در عالم خارج از ذهن موخّر است. حکما اقسام علل را در چهار قسم منحصر کرده اند که به ترتیب عبارتند از:

  1. علت غایی
  2. علت فاعلی
  3. علت صوری
  4. علت مادی

دو قسم اول را «علل وجود» می نامند و دو قسم آخر را «علل قوام» زیرا ماهیت اشیا از علت مادی و صوری تشکیل می شود و وجود ماهیت از ناحیه علت غایی و فاعلی است. چنان که در باب علل قوام هر کدام از ماده و صورت به یکدیگر بستگی دارند و هیچ کدام از آنها بدون دیگری نمی تواند در جهان منشأ اثری بوده باشد. در باب علل وجود نیز علت غایی و فاعلی به یکدیگر وابسته اند و هیچ کدام از آنها به تنهایی در ایجاد، موثر نخواهند بود. بنابراین، طرح این مبحث که در باب علیت، آیا علت غایی اصیل است یا علت فاعلی، مشکلی را حل نمی کند، بلکه هر کدام از فاعل و غایت نسبت به یکدیگر از یک جهت علیّت دارند. و علیّت هر یک از آنها را نسبت به دیگری به این ترتیب مشخص کرده اند که فاعل، منشأ پیدایش وجود ماهیت غایت، در عالم خارج است، ولی به هیچ وجه علت ماهیت غایت یا علت غایت بودن آن نیست. اما غایت، علت فاعلیت فاعل است نه وجود فاعل.

بنابراین اگر از شخص بیمار سوال شود چرا داروی ناگوار نوشیدی؟ در پاسخ می گوید: به خاطر اینکه تندرستی ام را باز یابم. و اگر به وی گفته شود چرا و چگونه تندرستی ات را باز یافتی؟ در پاسخ خواهد گفت: زیرا داروی ناگوار نوشیدم. به این ترتیب معلوم می شود که نوشیدن داروی ناگوار علت فاعلی تندرستی، و تندرستی علت غایی نوشیدن دارو است.

بنابراین علت غایی، همواره در ذهن مقدّم، و در عمل و در جهان خارج موخر است و این همان معنی است که به عنوان یک قاعده گفته می شود: «الاول فی الفکر هو الاخر فی العمل» یعنی اول در فکر آخر در عمل است.

با توجه به آنچه گذشت می توان ادعا نمود که قاعده «الاول فی الفکر هوالاخر فی العمل» یعنی اول در فکر آخر در عمل به عنوان یک قاعده عقلی و فلسفی قابل تخصیص نیست و هیچ گونه استثنایی را نمی پذیرد.

داستانی از حکیم هیدجی در باب قاعده اول در فکر آخر در عمل

هیدجی، حکیم بزرگ و وارسته، در این مورد به عنوان شوخی داستانی را نقل کرده که خالی از ظرافت نیست. وی پس از اینکه به کلیت این قاعده در همه موارد نصریح میکند و علت غایی را در عمل مؤخر میداند، میگوید: به این قاعده یک استثناء وارد شده و آن اینکه در دیار ما شخصی است به نام عاشق نجفعلی که از اصحاب دف و نوازنده طنبور است. مردم شهر، این هنرمند پیر و فرسوده را به محافل بزم و سرور خویش دعوت میکنند تا برای آنها بنوازد. ولی وی در پاسخ میگوید: «بالام، الام، چالام». این سه کلمه ترکی به معنای «عزیزم، اول میگیرم، بعد مینوازم، است و به این ترتیب، علت غایی عاشق نجفعلی، اجرت وی بوده که پیش از عمل میخواسته است! سپس این حکیم وارسته پس از نقل این قصه میگوید: «نعوذ بالله من هوات لساننا»

همچنین بخوانید:
منشأ صدور چیزی منشأ صدور ضد آن نیست
قاعده اول در فکر آخر در عمل در منظومه حاج ملاهادی سبزواری

حاج ملاهادی سبزواری قاعده «الأول فی الفکر هوالآخر فی العمل، و تقدم علت غایی را در ذهن و تأخر آن را در خارج، در سه مورد از کتاب شرح منظومه مطرح کرده است: مورد اول تحت عنوان «فی البحث عن الغایه» میگوید:

عله فاعل بماهیتها     معلوله له بانیّتها

مورد دوم در قسمت منطق، تحت عنوان «برهان لمی و انّی و تقسیم غایت به ذاتی و عرضی» است.

مورد سوم در الهیات بالمعنى الاخص ذیل مبحث «داعی و غرض ایجاد، است که میگوید بین غایت و فاعل، در همه جا پیوسته یک نوع اتحاد و همبستگی وجود دارد؛ زیرا علت غایی، فاعلیت را به فاعل میدهد. در حقیقت میتوان ادعا نمود که علت غایی، فاعل الفاعل است. به طوری که فاعل، بدون غایت هرگز فاعل نیست و همواره علت غایی در ذات فاعل موجود است. لذا گفته اند: «الریان یطلب الرّیان».

اگرچه در ظاهر، کسی که آب میجوید شخص تشنه است و شخص سیراب هرگز به سراغ آب نمی رود و آب را نمیجوید؛ اما در حقیقت، کسی که به دنبال آب میرود و احساس تشنگی مینماید، همان شخص است که پیش از جستجوی آب، سیراب شدن را در جهان اندیشه و ذهن خود تصور کرده و به دنبال صورت ذهنی، که عبارت از سیراب بودن است، به جستجو برآمده تا جهان اندیشه اش را به عالم عین و خارج تبدیل نماید. پس کسی که در جستجوی آب است، شخص تشنه نیست. زیرا کسی که اندیشه سیراب شدن را ندارد، هرگز به دنبال سیراب شدن نمی رود و جستجوی آب در وی پیدا نمی شود. بلکه ریان و سیراب شدن را شخصی میجوید که ریان بودن را تصور کرده و از نظر اندیشه سیراب است. چنانکه گفته شده است:

العطشان یطلب الرّیان بل الریان یطلب الرّیان. تشنه سیراب شدن را نمیجوید بلکه سیراب، سیراب شدن را جست و جو میکند. زیرا کسی که سیراب شدن را تصور نکرده است، نیروی جستجو در وی پیدا نمیشود؛ چون طلب مجهول مطلق، ممتنع و محال عقلی است. ولی هنگامی که تصور ریان در اندیشه اش پیدا شد، با توجه به اینکه ماهیات بانفسها در ذهن وارد میشوند، میتوان گفت که آن شخص سیراب است؛ ولی چون سیراب ذهنی است، سیراب خارجی را میجوید.

با توجه به آنچه در باب قاعده «الأول فی الفکر هو الآخر فی العمل» گفته اند، و غایت را از حیث ماهیت آن در ذهن «فاعل الفاعل، و از حیث وجود خارجی آن را «معلول فاعل، شمرده اند، میتوان همبستگی میان فاعل و غایت را به روشنی اثبات نمود؛ تا آنجا که اگر کسی ادعا کند میان طالب و مطلوب و عاشق و معشوق همواره یک نوع اتحاد و یگانگی وجود دارد، سخنی به گزاف نگفته است.

با اتکاء به این قاعده است که برخی از بزرگان، ترقیات و پیشرفت های بشر را در مدارج کمال و عروج وی را در مراحل سلوک، دوری دانسته اند که حرکت از نقطه ای آغاز و سرانجام به همان نقطه باز میگردد و در حقیقت انجام هرچیزی بازگشت به آغاز آن است. چنانکه در قرآن مجید آمده است: {کما بدأ کم تعودن} شیخ محمود شبستری (حدود ۶۸۷ – ۷۲۰هق.) عارف معروف، در منظومه گلشن راز گفته است:

همچنین بخوانید:
آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام

وقد سألوا قالوا ما النهایه فقیل هی الرجوع إلى البدایه؛ اتحاد آغاز و انجام، و همبستگی میان فاعل و غایت، دوری بودن حرکت را در دو قوس نزول و صعود ایجاب مینماید. زیرا حرکت فاعل، از غایت آغاز میگردد و چون سرانجام به غایت باز میگردد، به هر اندازه که به مقتضای حرکت بودن از غایت دور میشود، به مقتضای تکامل و اشتداد در حرکت، به غایت نزدیک میشود و اینگونه حرکت طبعا نمی تواند مستقیم باشد. زیرا در حرکت مستقیم، دور شدن از مبدأ، قابل تصور است، ولی هرگز وصول به مبدأ مطرح نمی شود. براساس این نوع تفکر است که حرکت انسان را در مدارج کمال معنوی، به شکل دایره در دو قوس یعنی نیم دایره نزول و نیم دایره صعود تصور کرده اند که هر اندازه از مبدأ دور می شود، به همان اندازه به مبدأ نزدیک میگردد. به این ترتیب حرکت استکمالی در دایره وجود و هستی انجام میشود و این معنی انسان کامل است. صدرالدین قونوی قاعده مورد بحث را ضمن قاعده دیگری که عبارت است از «لایؤثر مؤثر حتى یتأثر» مطرح کرده است و به مفاد آن استدلال نموده است.

جلال الدین مولوی در این باره می گوید:

ظاهـر آن شاخ اصــل مـیـوه است       باطناً بهر ثمر شد شاخ هست

گــرنــبـودی میـل و امــیـد ثـــمـــر       کی نشاندی باغبان بیـخ شجر

پس به معنی آن شـجر از میوه زاد      گر بـه صـورت شـجر بودش نهاد

مصـطـفی زیـن گـفـت آدم و انبیاء      خـلـف من باشـند ، در ایـن لــوا

بهـر ایـن فرموده اسـت آن ذوفنون       رمـز نحـن الآخـرون السـابـقـون

گـر بــه صــورت مــن زآدم زاده ام        من به معنی جدّ، جد افتاده ام

پـس زمـن زایـیــده در معـنی پـدر        پس ز مـیـوه زاد در معنی شجر

اول فکر آخــر آمــد در عــمــل         خاصـه فـکـری کـو بود وصف ازل

غایت و غرض اصلی از شجره، همانا میوه است که در فکر و جهان اندیشه اول است به طوری که اگر اندیشه میوه در باغبان پیدا نشود، هرگز درخت را در زمین نمی نشاند. ولی این غایت و غرض اصلی، در عمل آخر است؛ چون میوه هر گیاهی، نتیجه نهایی سیر آن گیاه است. وجود حضرت ختمی مرتبت (ص) نیز که میوه شجره نبوت است، اگر چه در عمل آخرین پیغمبر است، ولی در حقیقت، غایت و غرض اصلی نبوت همه انبیاء است، چنان که گفته شده است «لولاک لما خلقت الافلاک» معنای رمز «نحن الاخرون السابقون» همین است که از حیث رتبه و مقام سابق و از حیث زمان لاحق است. در ظاهر او فرزند آدم است و در باطن فرزند وی.

چنانچه در ظاهر شاخه درخت، اصل و اساس میوه است، ولی در باطن، وجود شاخه درخت به خاطر میوه است که اگر میوه نمی بود، درخت هم نمی بود. پیدایش شاخ درخت به خاطر میوه است؛ زیرا غایت درخت میوه است.

یک حرف ز مجموعه عز و شرفش     لولاک لما خلقت الافلاک آمد

از آنچه گذشت نقش علت غایی و وابستگی آن به سایر علل در جهان آفرینش به روشنی معلوم گردید و به رغم تصور کسانی که جهان خلقت را از غایت و غرض خالی می پندارند، نقش عمده و اساسی را در نظام آفرینش مساله غایت و غرض به عهده می گیرد.

نظرات

  1. بهاران ۲ بهمن ۱۳۹۱

    با سلام و عرض ادب
    در عبارت ” اول فی الفکر” منظور از فکر ایا فکر انسان است یا منظور این است که اول فی بالقوه اخر فی بالفعل؟
    از این قاعده کجاها استفاده می شود؟
    برای این که عبارت لولاک لما خلقت الافلاک درست باشد لازم نیست که پیامبر حتما اخرین باشد. اینجا اصلا بحث زمان مطرح نشده.
    متشکرم

    پاسخ

Secured By miniOrange